محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2378

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سوى مصر باز گشت و كسان سوى قبايل خويش رفتند . آنگاه ابو الحجر با يكى از بنى عثمان بن مالك پيش عايشه و طلحه و زبير آمد و گفت كه به جايى بهتر از آنجا روند . از قبرستان بنى مازن حركت كردند و از سمت قبرستان از آب بند بصره گذشتند و تا زابوقه رفتند و از آنجا به قبرستان بنى حصن رسيدند كه به دار الرزق مىرسيد . شبانگاه به آمادگى پرداختند ، مردم نيز سوى آنها روان بودند صبحگاهان در عرصهء دار الرزق آماده بودند و عثمان بن حنيف به مقابله آمد ، حكيم بن جبله ناسزا گويان بيامد و نيزه به دست داشت . يكى از مردم عبد القيس به دو گفت : « اين كيست كه ناسزايش مىگويى و اين سخنان كه مىشنوم دربارهء او ادا مىكنى ؟ » گفت : « عايشه » گفت : « اى خبيثزاده ، با مادر مؤمنان چنين مىگويى ؟ » حكيم نيزه را ميان دو پستان وى نهاد و او را بكشت ، آنگاه به زنى رسيد و همچنان ناسزاى عايشه مىگفت . زن گفت : « اين كيست كه ترا به ناسزا گفتن وا داشته ؟ » گفت : « عايشه » گفت : « اى خبيثزاده به مادر مؤمنان چنين مىگويى ؟ » حكيم ضربتى ميان دو پستان وى زد و خونش بريخت و برفت . گويد : « و چون فراهم آمدند ، با ياران عايشه روبرو شدند و در دار الرزق جنگى سخت كردند كه از هنگام طلوع تا نيمروز دوام داشت و بسيار كس از ياران عثمان ابن حنيف كشته شد و زخمى ، از دو طرف بسيار بود . منادى عايشه ندا مىداد و قسم مىداد كه بس كنيد ، اما نمىپذيرفتند و چون به سختى افتادند ، ياران عايشه را به صلح خواندند كه پذيرفتند و متاركه كردند و مكتوبى در ميانه نوشتند كه پيكى سوى مدينه فرستند و دست بدارند تا پيك باز آيد ، اگر معلوم