محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2374
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نيستيم ، آمدهاند كه از ما بر ضد قاتلان عثمان ، چه اينجا باشند چه جاى ديگر ، كمك بگيرند ، اگر اين جمع چنان كه گفتى از ديارشان برون رانده شدهاند كى بايد مانع برون راندن كسان از شهرها شود ؟ » گويد : مردم ريگ به طرف او پرانيدند و عثمان بدانست كه آمدگان در بصره ياران و همدستانى دارند و شكسته خاطر شد . عايشه و همراهان بيامدند تا به مربد رسيدند و از بالا در آمدند و آنجا بماندند تا عثمان با همراهان خويش بيامد و از مردم بصره كسانى كه خواسته بودند با وى آمدند و در مربد فراهم شدند و همچنان آمدند تا مربد از مردم پر شد . طلحه در سمت راست مربد بود ، زبير نيز با وى بود ، عثمان در سمت چپ بود . كسان گوش به طلحه فرا داشتند و او حمد و ثناى خدا كرد و از عثمان و فضيلت وى و مدينه و كار ناحقى كه شده بود سخن آورد و عمل را سخت ناروا شمرد و كسان را به خونخواهى وى خواند و گفت : « اين كار ، دين و سلطهء خدا را نيرو مىدهد كه خونخواهى خليفهء مظلوم ، از جمله حدود خداست ، شما نيز اگر چنين كنيد كار صواب كردهايد و كارتان به شما باز مىگردد و اگر نكنيد قدرت نماند و نظم نپايد . » زبير نيز سخنانى همانند اين گفت ، آنها كه در سمت راست مربد بودند گفتند : « راست و نيكوست ، حق گفتيد و سوى حق خوانديد . » و آنها كه در سمت چپ بودند گفتند : « بد كاريست و خيانت ، باطل گفتند و سوى باطل خواندند ، بيعت كردهاند و آمدهاند و چنين سخن مىكنند . » مردم خاك به هم افكندند و ريگ انداختند و گرد و خاك كردند . آنگاه عايشه سخن كرد ، صدايى درشت داشت ، چون صداى زنى شكوهمند بود و به همه جا مىرسيد ، حمد خدا عز و جل كرد و ثناى او بر زبان راند و گفت : « چنان بود كه مردم به عثمان معترض بودند و عاملان او را نمىخواستند در مدينه پيش ما مىآمدند و دربارهء خبرها كه از عمال وى مىگفتند با ما مشورت مىكردند و سخنان