محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2357
تاريخ الطبرى ( فارسي )
معاويه به جاى خود نماندى كه بر آنجا تسلط داشته باشى و ما سوى كوفه رويم و راهها را بر اين جماعت ببنديم ؟ » اما عبد الله بن عامر جواب درستى نداد ، و چون راى بر بصره قرار گرفت گفتند : « اى مادر مؤمنان ! از مدينه درگذر كه كسان ما با غوغاييانى كه آنجا هستند بر نيايند ، با ما به بصره بيا كه به ولايتى بى صاحب مىرويم ، و چون بيعت على بن ابى طالب را بر - ضد ما حجت كنند آنها را به قيام وادارى چنان كه مردم مكه را واداشتى ، سپس آنجا بنشينى ، اگر خدا كار را سامان داد چنان شود كه خواهى و گر نه صبورى كنيم و در كار دفاع از اين كار بكوشيم تا خدا هر چه خواهد كند . » گويد : و چون چنين گفتند و كار بى وى سر نمىگرفت گفت : « خوب . » همسران پيمبر صلى الله عليه و سلم با وى بودند و آهنگ مدينه داشتند و چون رأى او بگشت كه خواست سوى بصره رود ، آنها از اين كار چشم پوشيدند ، پس از آن قوم پيش حفصه رفتند كه گفت : « راى من تابع رأى عايشه است . » وقتى خواستند حركت كنند گفتند : « چگونه توانيم رفت كه مالى همراه نداريم كه مردم را با آن مجهز كنيم ؟ » يعلى بن اميه گفت : « من ششصد هزار و ششصد شتر همراه دارم بر آن نشينيد . » ابن عامر نيز گفت : « من فلان و به همان دارم » كه بوسيلهء آن مجهز شدند . آنگاه منادى ندا داد كه مادر مؤمنان و طلحه و زبير رو سوى بصره دارند ، هر كه سر عزت اسلام و جنگ منحرفان و انتقامجويى عثمان دارد و مركب ندارد و لوازم ندارد ، اينك لوازم و اينك خرجى . ششصد كس را بر ششصد شتر برنشاندند ، بجز آنها كه مركب داشتند و همه هزار كس شدند و بوسيلهء مال ، لوازم آماده كردند و نداى رحيل دادند و برفتند . گويد : حفصه نيز مىخواست حركت كند اما عبد الله بن عمر پيش وى آمد و گفت كه به جاى ماند و او بماند و كس پيش عايشه فرستاد كه عبد الله نگذاشت من