محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2351
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواهند جماعت شما را به تفرقه اندازند روان شويد . شايد خدا بوسيلهء شما آنچه را كه مردم آفاق به تباهى افكندهاند به صلاح آرد و تكليفى را كه به عهده داريد انجام دهيد . » در اين حال بودند كه از مردم مكه خبر ديگر آمد كه همه دل به مخالفت دادهاند و به سخن ايستاد و گفت : « خدا عز و جل براى ستمگر اين امت عفو و بخشش نهاده و براى كسى كه منحرف نشود و باستقامت باشد رستگارى و نجات نهاده ، هر كه از حق به تنگ آيد به باطل گرايد ، بدانيد كه طلحه و زبير و مادر مؤمنان به نارضايى از خلافت من همدل شدهاند و كسان را به صلح خواندهاند مادام كه بر دوام جماعت شما بيمناك نباشم صبورى مىكنم و اگر دست بدارند و به همين كه شنيدهام بس كنند ، دست نگه مىدارم . » آنگاه خبر آمد كه به ستيزه جويى و دعوى صلح آهنگ بصره دارند و براى مقابلهء آنها تجهيز آغاز كرد و گفت اگر چنين كنند نظام مسلمانان بگسلد اقامتشان ميان مانه زحمتى داشت ، نه ناخوش بود ، اما قضيه براى مردم مدينه سخت بود و طفره مىرفتند . على كميل نخعى را به طلب عبد الله بن عمر فرستاد كه وى را بياورد و به دو گفت : « با من بيا » گفت : « من با مردم مدينهام ، من يكى از آنها هستم ، بيعت كردند و من نيز به بيعت آنها بيعت كردم و از آنها جدا نمىشوم اگر آنها برون شدند من نيز برون مىشوم و اگر بجا ماندند من نيز بجا ميمانم » گفت : « ضامنى بده كه برون نخواهى رفت . » گفت : « ضامن نميدهم » گفت : « اگر بدخويى ترا در كودكى و بزرگى نمىدانستم ، حيرت مىكردم ولش كنيد ، من ضامن او هستم »