محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2196
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيش آنها آمد و تذكارشان داد ضمن سخنان خويش چنين گفت : « به خدا من هر چه به شما دستور دهم ، از خويشتن و خاندانم و خاصانم آغاز مىكنم ، قريش دانند كه ابو سفيان محترمترشان بود و پسر محترمترشان ، بجز آن حرمت كه خدا به پيمبر خويش ، پيمبر رحمت ، صلى الله عليه و سلم داده بود كه خدا وى را برگزيده بود و مكرم داشته بود و از اخلاق نيك مخلوق بهتر و نيكوتر را خاص او كرده بود و از اخلاق بد مخلوق ، بر كنارش داشته بود . به پندار من اگر همهء مردم از نسل ابو سفيان بودند ، همه دورانديش بودند . » صعصعه گفت : « دروغ مىگويى . مردم از نسل كسى آمدهاند كه از ابو سفيان بهتر بود كه خدا او را به دست خويش آفريده بود و از روح خويش در او دميده بود و به فرشتگان گفته بود وى را سجده كنند اما در ميان نسل وى نيك و بدكار و احمق و هوشمند هست . » گويد : آن شب معاويه از نزد ايشان برفت و شب ديگر بيامد و به نزد ايشان سخن بسيار كرد . آنگاه گفت : « اى قوم يا جواب نيك به من بدهيد يا خاموش مانيد و بينديشيد و چيزهايى را كه براى شما و كسانتان و عشايرتان و جماعت مسلمانان سودمند است بنگريد و به طلب آن باشيد كه بباشيد و ما نيز با شما بباشيم » صعصعه گفت : « تو سزاوار اين نيستى و نبايد در كار معصيت خداوند از تو اطاعت كنند . » گفت : « مگر سخنانى كه با شما گفتم جز اين بود كه از خدا بترسيد و اطاعت وى كنيد و مطيع پيمبر او ، صلى الله عليه و سلم ، باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده مشويد » گفتند : « نه ، بلكه دستور تفرقه دادى و مخالفت آنچه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آورده است . » گفت : « اكنون مىگويم كه اگر چنين گفتهام ، به پيشگاه خدا توبه مىبرم و