محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2193

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دين كه اسلام بر آنها سنگينى مىكند و از عدالت به تنگ آمده‌اند خدا را منظور ندارند و سخن با دليل نمىگويند ، هدفشان فتنه است و اموال ذميان ، خدا آنها را مبتلا مىكند و به آزمايش مىكشد و رسوا و زبون مىكند و بليه شان گريبان جمع را مىگيرد . به سعيد بگو از آنها دورى كند كه غوغاييند و خلافجو . قوم از دمشق در آمدند ، گفتند به كوفه مرويد كه شما را شماتت كنند ، سوى جزيره رويم و عراق و شام را بگذاريم . پس سوى جزيره رفتند . عبد الرحمان بن خالد بن وليد از آمدنشان خبر يافت - معاويه او را به حمص گماشته بود و عامل جزيره را بر حران و رقه گماشته بود - آنها را پيش خواند و گفت : « اى دستاويزهاى شيطان ، خوش نيامديد و بى جا آمديد ، شيطان حسرت زده برفت اما شما بتلاشيد . خدا عبد الرحمان را خسران زند ، اگر شما را چنان ادب نكند كه دچار حسرت شويد . اى كسانى كه نميدانم عربيد يا عجم ، براى آنكه سخنانى را كه شنيدم با معاويه گفته‌ايد با من نگوييد بدانيد كه من پسر خالد بن وليدم ، از حوادث تجربه آموخته‌ام . من پسر آن كسم كه ارتداد را درهم دريد . به خدا ، اى صعصعهء ذلت زاده اگر بشنوم كه يكى از كسان من بينى ترا گرفته و با تو در افتاده ترا به جايى دور پرتاب مىكنم . » عبد الرحمان ، يك ماه آنها را نگهداشت ، هر وقت سوار ميشد آنها را پياده مىبرد و چون به صعصعه مىگذشت مىگفت : « اى ابن حطيئه ! ميدانى كه هر كه را نيكى به صلاح نيارد بدى به صلاح آرد ، چرا آن سخنان كه شنيدم با سعيد و معاويه مىگفتى با من نمىگويى ؟ » او مىگفت و آنها مىگفتند : « به پيشگاه خدا توبه مىبريم از ما ، در گذر كه خدا از تو در گذرد » . و چندان بگفتند كه گفت : « خدا توبهء شما را بپذيرد » آنگاه اشتر را پيش عثمان فرستاد و به ديگران گفت : « چنان كه خواهيد ، اگر مىخواهيد برويد و اگر مىخواهيد بمانيد »