محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1742

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نيابند جز آنها كه مسلمان شوند » و مسلمان شدند . آنگاه كودكان اردو بيامدند و قمقمهء چرمين همراه داشتند و به مسلمانانى كه رمقى داشتند آب مىدادند و مشركانى را كه رمقى داشتند مىكشتند و شبانگاه از عذيب سرازير شدند . گويد : زهره به تعقيب جالنوس رفت و قعقاع و برادرش شرحبيل به تعقيب آنها كه راه بالا يا راه پايين گرفته بودند رفتند و در دهكده ها و بيشه ها و كنار نهرها آنها را بكشتند و باز گشتند و هنگام نماز ظهر رسيدند و سعد به كسان خوشباش گفت و هر طايفه را ثنا گفت و به نيكى ياد كرد . سعيد بن مرزبان گويد : زهره برفت و ميان خراره و سليحين به جالنوس رسيد كه يكى از شاهان پارسى بود و طوق و دو دست بند و دو گوشوار داشت و اسبش وامانده بود و خونش بريخت . گويد : به خدا زهره در آن روز بر اسبى بود كه عنان آن طنابى بافته بود چون افسار و تنگ آن نيز موى بافته بود و ساز و برگ جالنوس را پيش سعد آورد و اسيرانى كه به نزد سعد بودند آن را شناختند و گفتند : « اين ساز و برگ جالنوس است . » سعد گفت : « آيا كسى در كشتن وى با تو كمك كرد ؟ » گفت : « آرى » گفت : « كى ؟ » گفت : « خدا » و سعد ساز و برگ را به دو داد . ابراهيم گويد : سعد ساز و برگ را براى زهره زياد دانست و عمر در اين باره به او نوشت كه من گفته‌ام هر كه كسى را بكشد ساز و برگش غنيمت اوست و سعد ساز و برگ را به وى داد كه به هفتاد هزار فروخت .