محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1728

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه حمله برد و توقف نكرد تا در صف دشمن فرو رفت و در دل غبار نهان شد . ياران عمرو گفتند : « منتظر چيستيد ، به او نخواهيد رسيد و اگر او را از دست بدهيد چابكسوار مسلمانان از دست رفته است . » اين بگفتند و حمله بردند . مشركان عمرو را به زمين افكنده بودند و ضربت زده بودند و او شمشير به دست داشت و ضربت مىزد ، اسب وى از پاى درآمده بود ، و چون عربان حمله آوردند دشمن از او كناره گرفت و چون ياران خود را بديد و پارسيان از او كناره گرفتند ، پاى اسب يكى از پارسيان را بگرفت ، پارسى خواست اسب را براند اما اسب رفتن نتوانست ، پارسى متوجه عمرو شد و قصد او كرد و مسلمانان بديدند و به دور وى ريختند و پارسى از اسب به زير آمد و سوى ياران خويش گريخت ، عمرو گفت : « لگام اسب را به من دهيد . » و چون لگام را به دو دادند بر نشست . اسود بن قيس به نقل از كسانى كه در قادسيه حضور داشته بودند گويد : به روز عماس يكى از عجمان بيامد و چون ميان دو صف رسيد بغريد و بانگ برآورد و هماورد خواست . يكى از ما شبر نام ، پسر علقمه ، كه مردى كوتاه قد و كم جثه و بد منظر بود بيامد و گفت : « اى گروه مسلمانان ! اين مرد انصاف آورد اما كس جواب وى نداد و كس به هماوردى وى نرفت به خدا اگر تحقيرم نكنيد به هماوردى وى مىروم » و چون ديد كه كس مانع وى نيست ، شمشير و سپر خويش را بر گرفت و سوى او رفت و چون مرد پارسى او را بديد بغريد و از اسب فرود آمد و او را به زمين زد و بر سينه اش نشست كه خونش بريزد . عنان اسب پارسى به كمرش بسته بود و چون شمشير كشيد اسب پس رفت و عنان را بكشيد و پارسى را از روى علقمه بينداخت و علقمه در آن حال كه پارسى به زمين كشيده مىشد بر او جست و ياران وى بانگ برداشتند ، علقمه گفت : « هر چه مىخواهيد بانگ زنيد من از او دست برندارم تا