محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1717

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قعقاع بن شتاب راه سپرد و صبحگاه روز اغواث به قادسيه رسيد . به ياران خويش گفته بود كه دسته هاى ده نفرى شوند ، جمعشان هزار بود و چون يك دسته ده نفرى از ديد چشم برون مىشد دستهء ديگر روان مىشد . قعقاع با يارانش كه ده نفر بودند در رسيد و به كسان سلام كرد و رسيدن سپاه را مژده داد و گفت : « اى مردم با قومى سوى شما آمده‌ام كه اگر اينجا بودند و شما كشته مىشديد ، از اين توفيق بر شما حسد مىبردند و علاقه داشتند به بجاى شما باشند ، شما نيز چنان كنيد كه من مىكنم . » آنگاه پيش رفت و بانگ برداشت و هماورد خواست و عربان سخن ابو بكر را دربارهء او به زبان آوردند كه گفته بود : « سپاهى كه چون اويى در ميان داشته باشد شكست نمىخورد » و از حضور او آرام خاطر يافتند . ذو الحاجب به هماوردى قعقاع آمد كه از او پرسيد : « كيستى ؟ » گفت : « من بهمن جاذويه هستم » قعقاع بانگ برآورد كه اى انتقام ابى عبيد و سليط و كشتگان جنگ جسر ! و با هم بجنگيدند و قعقاع او را بكشت . سپاه قعقاع دسته دسته ميرسيد و تا شب در كار آمدن بود و عربان خوشدل شدند گويى ديروز بليه اى نديده بودند و جنگ از قتل حاجبى و آمدن دسته هاى قعقاع آغاز شده بود و عجمان از آمدن آنها شكسته خاطر شدند . باز قعقاع بانگ زد و هماورد خواست ، دو تن به مقابلهء وى آمدند كه يكى پيرزان بود و ديگرى بندوان بود ، حارث بن ظبيان بن حارث كه از طايفهء بنى تيم الات بود به قعقاع پيوست قعقاع با پيرزان مقابل شد و ضربتى بزد و سر او را بينداخت ابن طبيبان نيز با بندوان مقابل نشد و ضربتى بزد و سرش را بينداخت سواران مسلمان سوى پارسيان رفتند و قعقاع بانگ ميزد : « اى گروه مسلمانان با شمشير به سراغ آنها رويد كه مردم را با شمشير دور مىكنند » عربان همديگر را دل دادند و حمله بردند و تا شبانگاه جنگ كردند و پارسيان آن روز حادثهء دلخواهى نداشتند و مسلمانان بسيار