محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2166
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : نامه چنين بود : « به سالار سپاه . ما حمد خدائى مىكنيم كه نوبتها به دست « اوست هر ملكى را كه خواهد ديگر كند و هر كه را خواهد از پى زبونى « بر دارد و هر كه را خواهد از پس والايى فرو نهد مسلمانى جد من و « بزرگوارى و حرمتى كه از يار شما ديده بود مرا به صلح و مسالمت شما « و واميدارد ، خوش آمديد و خوشدل باشيد ، من شما را به صلح دعوت « مىكنم كه ميان ما صلح باشد و شصت هزار درم خراج بشما دهم و تيولهايى « كه خسرو شاه شاهان بوقت كشتن مارى كه مردم مىخورد و راه زمينها و « دهكده ها را بريده بود به حد پدرم داده بود با مردان آن بدست من واگذاريد « و از هيچكس از خاندان من خراج نگيريد و مرزبانى از خاندانم به ديگران « انتقال نيابد . اگر اين را براى من مقرر كنى سوى تو آيم اينك « برادرزادهام ماهك را سوى تو فرستادم كه بر آنچه خواستهام از تو قول « و قرار گيرد . » گويد : احنف به دو نوشت : « بنام خداى رحمان رحيم : « از صخر بن قيس سالار سپاه به باذان مرزبان مرو روذ و « چابكسواران و عجمانى كه با ويند . درود بر آنكه پيروى هدايت كند و « و ايمان آرد و پرهيزكار باشد . اما بعد برادرزاده ات ماهك پيش من آمد و « به نيكخواهى تو كوشيد و پيام ترا آورد و من آن را با مسلمانانى كه با منند « در ميان نهادم و من و آنها در باره آن هم سخنيم و آنچه را خواسته اى « مىپذيريم . پيشنهاد كرده بودى كه بابت مزدوران و كشاورزان و زمينهاى « خود شصت هزار درم به من و امير مسلمانان كه پس از من آيد بدهى بجز « زمينهايى كه خسرو ستمگر خويش ، بسبب كشتن مارى كه در زمين تباهى