محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2164
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه وى را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز كردند و به خاكش سپردند و چون خواستند حركت كنند دختر گفت : « ابو ذر دوردتان مىگويد و قسمتان ميدهد كه سوار نشويد تا غذا بخوريد » چنان كردن سپس آنها را ببردند تا به مكه رسيدند و خبر مرگ ابو ذر را به عثمان دادند كه دختر وى را به خاندان خود پيوست و گفت : « خدا ابو ذر را رحمت كند و باديه نشينى رافع بن خديج را ببخشد . » خلخال بن ذرى گويد : به سال سى و يكم با ابن مسعود برون شديم ، چهارده سوار بوديم ، چون به ربذه رسيديم زنى سوى ما آمد و گفت : « پيش ابو ذر آييد » اما مقصود او را ندانستيم و نفهميديم و گفتيم : « ابو ذر در كجاست ؟ » زن به خيمه اى اشاره كرد گفتم : « چرا اينجا ؟ » گفت : « بسبب چيزى كه در مدينه شنيده بود از آنجا دورى گرفت » ابن مسعود گفت : « بدوى شدنش براى چه بود ؟ » گفت : « امير مؤمنان نيز اين را خوش نداشت ولى او مىگفت : آنجا جاى هلاكت است ، آنجا مدينه است » گويد : ابن مسعود سوى او گشت و ميگريست ، پس او را غسل داديم و كفن كرديم و خيمهء او را ديديم كه به مشك آغشته بود . به زن گفتيم : « اين چيست ؟ » گفت : « مشكى بود و چون مرگش در رسيد گفت كسانى بر مرده حاضر مىشوند كه بوى را درك مىكنند اما چيزى نمىخورند اين مشك را با آب بياميز و به خيمه بپاش و آنها را به بوى خوش پذيرايى كن و اين گوشت را بپز كه قومى پارسا بنزد من حضور مىيابند و عهده دار دفنم مىشوند ، آنها را مهمان كن » گويد : و چون وى را دفن كرديم زن ما را به غذا خواند و خورديم و خواستيم او را ببريم ابن مسعود گفت : « امير مؤمنان نزديك است ، از او اجازه بگيريم » پس سوى مكه رفتيم و خبر را با عثمان بگفتيم كه گفت : « خدا ابو ذر را رحمت كند و سكونت