محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2161

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داود بن يزيد گويد : يزيد بن معاويه نخعى رضى الله عنه و عمرو بن عتبه و معضد در جنگ بلنجر كشته شدند . معضد برد علقمه را به سر بست و پاره اى از سنگ منجنيق به او خورد و سرش را بشكست اما آن را به چيزى نگرفت و دست بر آن نهاد و بمرد . علقمه خون برد را بشست اما خون نرفت ، با آن به نماز جمعه مىآمد و مىگفت : بدان علاقه دارم از اين رو كه خون معضد بر آنست » يزيد نيز چيزى بر او افتاد و از پاى در آمد و چنان بود كه قبرى كنده بودند و آماده كرده بودند و يزيد بدان نگريست و گفت : « چه نيكوست . » و بخواب ديد كه غزالى كه نكوتر از آن غزالى نديده بود سوى قبر آمد و در آن دفن شد و او همان غزال بود . يزيد نخعى مردى ملايم و ديدارى بود رحمة الله عليه و چون خبر مرگ وى به عثمان رسيد گفت : « انا لله و انا اليه راجعون مردم كوفه كاستى گرفتند خدايا آنها را بيامرز و مقبلشان كن . » طلحه گويد : سعيد سلمان بن ربيعه را بر اين مرز گماشت و سالارى سپاه كوفه را در غزاى آن جا به حذيفة بن يمان داد . پيش از آن عبد الرحمن بن ربيعه بر اين مرز بوده بود . عثمان به سال دهم مردم شام را به سالارى حبيب بن مسلمه قرشى به كمك آنها فرستاد ، سلمان به او تحكم كرد و حبيب تسليم شد تا آنجا كه مردم شام گفتند : « مىخواستيم سلمان را بزنيم » و كسان گفتند : « به خدا در اين صورت حبيب را ميزديم و محبوس مىداشتيم و اگر مقاومت مىكرديد بسيار كس از ما و شما كشته ميشد . » اوس بن مغرا در اين باره شعرى گفت به اين مضمون : « اگر سلمان را بزنيد حبيب شما را مىزنيم « و اگر سوى پسر عفان رويد ما نيز مىرويم « اگر انصاف كنيد مرز مرز امير ماست « و اين امير ماست كه با گروهها پيش ميرود