محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2135

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چندان گفت كه مستمندان در كمك توانگران طمع بستند و اين كار را بر آنها لازم دانستند و چنان شد كه توانگران از رفتار كسان شكايت آوردند . پس معاويه به عثمان نوشت كه ابو ذر مرا به زحمت انداخته و كار وى چنين و چنان است . عثمان به دو نوشت : « فتنه بينى و چشمان خود را نمايان كرد و چيزى نمانده كه بر جهد ، دمل نارس را مفشار ، ابو ذر را سوى من فرست و بلدى همراه او كن و توشه بده و با وى مدارا كن و هر چه توانى مردم را باز دار كه هر چه باز دارى داشته اى » معاويه ابو ذر را با بلدى روانه كرد و چون به مدينه رسيد و انجمنها را در پاى سلع بديد گفت : « مردم مدينه بشارت به هجوم دراز و جنگ فراموش نشدنى ! » آنگاه پيش عثمان رفت و گفت : « اى ابو ذر چرا مردم شام از زبان تو شكايت دارند ؟ » ابو ذر گفت : « شايسته نيست كه بگويند مال خدا و شايسته نيست كه توانگران مال اندوزند » گفت : « اى ابو ذر ، من بايد تكليف خودم را انجام دهم و آنچه را بعهدهء رعيت است بگيرم و به زاهدى مجبورشان نكنم و به كوشش و اعتدال دعوتشان كنم » گفت : « به من اجازه بده بروم كه مدينه جاى ماندن من نيست » گفت : « آيا به جايى بدتر از آن مىروى ؟ » گفت : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به من دستور داده كه وقتى ساختمان به سلع رسيد از مدينه بروم » گفت : « دستورى را كه داده به كار بند » گويد : ابو ذر برفت و در ربذه مقر گرفت و مسجدى بنيان نهاد . عثمان يك دسته شتر به او داد و دو غلام بخشيد و به او پيغام داد كه گاهى به مدينه بيا كه بدوى نشوى ، و او