محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2128

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را كه بيمار مردنى بود فرستاد و چون به مدينه رسيد بهتر شد . عمر به دو گفت : « برادر زاده ! سخت كوشى و پارسايى ترا شنيده‌ام ، بيشتر كن كه خدايت خير بيشتر دهد » آنگاه گفت : « زن دارى ؟ » گفت : « نه » گفت : « اى ابو عمرو چه مانعى داشت كه اين جوان را زن بدهى ؟ » گفت : « خواستم بدهم نپذيرفت » روزى عمر به صحرا مىرفت و لب آبى رسيد و چهار زن آنجا بديد كه براى وى به پا ايستادند . » گفت : « كيستيد و كارتان چيست ؟ » گفتند : « دختران سفيان بن عويفيم . » مادرشان نيز با آنها بود كه گفت : « مردان ما نابود شدند و چون مردان نابود شوند زنان عاطل مانند ، آنها را به مردم همشأنشان بده . » عمر يكى از آنها را به زنى سعيد بن عاص داد و ديگرى را به عبد الرحمن بن عوف داد و سومى را به وليد بن عقبه داد . دختران مسعود بن نعيم نهشلى نيز پيش عمر آمدند و گفتند : « مردان ما نابود شده‌اند و كودكان مانده‌اند ، ما را به مردان همشأنمان ده » عمر يكى از آنها را به زنى سعيد بن عاص داد و يكى را به جبير بن مطعم داد ، سعيد در آن گروه و اين گروه شركت داشت . عموهاى سعيد در كار اسلام كوشيده بودند و با پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم سابقه و رفتار نكو داشته بودند . هنوز عمر زنده بود كه سعيد به صف مردان معتبر در آمد و در خلافت عثمان به امارت كوفه رفت . اشتر و ابو خشه غفارى و جندب بن عبد الله و ابو مصعب بن جثامه از مكه تا مدينه همراه وى شدند اينان كسانى بودند كه