محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2097
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نيز با وى بود . ابن مسعود پيش سعد آمد و گفت : « مالى را كه پيش تو است بده » سعد گفت : « بد مىبينى ، مگر تو پسر مسعود نيستى كه بنده قوم هذيل بود ؟ » گفت : « چرا ، من پسر مسعودم ، تو هم پسر حمينه اى » هاشم گفت : « بله و هر دوتان يار رسول خدا بودهايد كه به شما نظر مىكرده است . » سعد چوبى را كه به دست داشت بينداخت - وى مردى تند خوى بود - و دست برداشت و گفت : « خدايا پروردگار آسمانها و زمين . . . » عبد الله گفت : « واى بر تو سخن نيك بگو و لعنت مگوى » در اين وقت سعد گفت : « به خدا اگر ترس خدا نبود نفرينى به تو مىكردم كه خطا نكند . » پس عبد الله با شتاب برفت تا بيرون شد . عبد الله بن عكى گويد : وقتى ميان ابن مسعود و سعد در بارهء قرضى كه عبد الله به سعد داده بود گفتگو افتاد كه اداى آن براى سعد ميسر نبود . عثمان بر آنها خشم آورد و كوفه را از سعد بگرفت بر عبد الله نيز خشم آورد اما او را بجا گذاشت وليد را عامل كوفه كرد ، وى كه از جانب عمر عامل مردم ربيعه و جزيره شده بود به كوفه آمد و خانه اش در نداشت تا از كوفه برفت . طلحه گويد : وقتى عثمان از ماجرايى كه ميان عبد الله و سعد رخ داده بود خبر يافت بر آنها خشم آورد و قصد هر دو كرد . آنگاه از اين قصد صرف نظر كرد ، سعد را عزل كرد و آنچه را بر عهده داشت بگرفت و عبد الله را نگهداشت و پيغام بوى فرستاد بجاى سعد وليد بن عقبه را كه عمر بن خطاب عامل عربان جزيره كرده بود به كوفه گماشت . وليد به سال دوم خلافت عثمان به كوفه آمد . سعد يك سال و قسمتى از سال ديگر عاملى كوفه داشته بود . وقتى وليد به كوفه آمد پيش كسان محبوب بود و با مردم مدارا مىكرد ، پنج سال آنجا ببود و بر خانهء وى در نبود .