محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2070
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به آنها پرانيد تا برخاستند و گفت : « مىخواهيد بگوييد حضور داشتيم و جزو اهل شورى بوديم . » آنگاه جمع در كار خلافت همچشمى كردند و سخن بسيار در ميان رفت . ابو طلحه گفت : « من از اينكه خلافت را رد كنيد بيشتر بيم داشتم تا اينكه در بارهء آن همچشمى كنيد . بخدايى كه عمر را ببرد بر سه روزى كه معين شده نخواهم افزود پس از آن در خانهام مىنشينم ببينم چه مىكنيد . » عبد الرحمن گفت : « كدامتان از خلافت كنار مىزند و عهده دار اين كار مىشود كه به افضل جماعت دهد ؟ » هيچكس پاسخ نداد . گفت : « من از آن كنار مىزنم . » عثمان گفت : « من زودتر از همه رضايت مىدهم كه شنيدم پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مىگفت : « در زمين امين است و در آسمان امين . » جمع گفتند : « ما نيز رضايت مىدهيم . » على خاموش بود . عبد الرحمن گفت : « اى ابو الحسن چه مىگويى ؟ » گفت : « تعهد كن كه حق را مرجح شمارى و تابع هوس نشوى و خويشاوند را مرجح ندارى و از خير خواهى امت باز نمانى . » عبد الرحمن گفت : « تعهد كنيد كه بر ضد كسى كه تبديل و تغيير آرد با من باشيد و به هر كه انتخاب كردم رضايت دهيد به شرط تعهد در پيشگاه خدا كه خويشاوند را به سبب خويشاوندى مرجح ندارم و از خير خواهى مسلمانان باز نمانم » ، از آنها پيمان گرفت و پيمان داد . آنگاه به على گفت : « تو مىگويى به سبب خويشاوندى پيمبر و سابقه و خدمت مؤثر در كار دين بيش از همه حاضران شايستگى خلافت دارم » و بى جا نيست ، اما اگر كار از تو بگردد و به تو نرسد كدام يك از اين جمع را براى اين كار شايسته تر مىدانى ؟ »