محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1671
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمرو گويد : مردم سواد به يزدگرد پسر شهريار بناليدند و كس پيش او فرستادند كه عربان در قادسيه فرود آمدهاند و پيداست كه سر جنگ دارند و از هنگامى كه به قادسيه آمدهاند هر چه را ميان آنها و فرات بوده ويران كردهاند و جز در قلعه ها مردم نمانده و چهار پا و آذوقه كه در قلعه ها جا نگرفته از دست برفته و چيزى نمانده كه ما را نيز از قلعه ها فرود آرند ، اگر كمك به ما نرسد به ناچار تسليم آنها مىشويم . شاهانى كه در طف ، املاك داشتند نيز به يزدگرد چنين نوشتند و مردم را تأييد كردند و شاه را برانگيختند كه رستم را بفرستد ، و چون به اين كار مصمم شد كس فرستاد و رستم را پيش خواند و چون بيامد به دو گفت : « مىخواهم ترا سوى سواد فرستم ، براى هر كارى آمادگى در خور آن بايد . اكنون تو مرد پارسيانى و مىبينى كه اين بليه كه به آنها رخ نموده از آغاز شاهى خاندان اردشير همانند نداشته » رستم چنان وانمود كه راى شاه را پذيرفته و ثناى او گفت ، شاه گفت : « مىخواهم نظر ترا بدانم و از انديشه ات آگاه شوم ، عربان را و رفتارشان را از هنگامى كه در قادسيه فرود آمدهاند براى من وصف كن و بگوى كه عجمان از آنها چه مىكشند . » رستم گفت : « عربان چون گرگانند كه از غفلت چوپان فرصتى يافتهاند و به تباهى پرداختهاند »