محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2051
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دهد ، گفت : « اجازه نمىدهم مگر علف اسبان را از بيرون مدينه بيارد . » و او چند اسب بست و علف آن را از زمينى كه در يمن داشت مىآوردند . مجالد گويد : جماعتى با عمر بن خطاب از مردى سخن آوردند و گفتند : « اى امير مؤمنان بزرگواريست كه چيزى از شر نمىداند . » گفت : « در اين صورت آسانتر دچار شر مىشود . » نقل بعضى سخنان عمر عروة بن زبير گويد : عمر سخن كرد و حمد و ثناى خدا كرد ، چنان كه بايد و خدا عز و جل و روز جزا را به ياد كسان آورد سپس گفت : « اى مردم مرا به كار شما گماشتند اگر اميد نداشتم كه بهتر و نيرومندتر از شما باشم و به حل مهمات امور تواناتر ، اين كار را عهده نمىكردم . همين كار عمر را بس كه پيوسته انديشهء حساب دارم كه حقوقتان را چگونه بگيرم و بكى بدهم و با شما چگونه رفتار كنم . بارى از خدا مىخواهم كه اگر خدا عز و جل به مرحمت و كمك و تأييد خويش عمر را در نيابد تكيه به نيرو و تدبير خويش نتواند كرد . » بار ديگر سخن كرد و گفت : « خدا عز و جل كار شما را به من سپرده و مىدانم چه چيز برايتان سودمندتر است و از خدا مىخواهم كه مرا به انجام آن كمك كند و در اين مورد نيز چون موارد ديگر مراقب من باشد ، و در كار تقسيم ميان شما عدالتى را كه فرمان داده به من الهام كند كه من مردى مسلمانم و بنده اى ضعيف ، مگر خدا عز و جل كمك كند . انشاء الله اين خلافت شما كه به عهده گرفتهام خوى مرا دگر نكند ، كه بزرگى خاص خدا عز و جل است و چيزى