محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1999

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يزدگرد تلاقى شد و خدا يزدگرد را هزيمت كرد كه با پارسيان سوى نهر رفت و از آنجا گذشت . وقتى احنف به مردم كوفه رسيد كه خدا ظفرشان داده بود بنا بر اين بلخ جزو فتوح مردم كوفه بود . آنگاه كسانى از مردم خراسان كه به جا مانده بودند يا حصارى شده بودند از نيشابور تا طخارستان كه جزو مملكت كسرى بود پياپى به صلح آمدند . احنف به مرو روذ بازگشت و آنجا فرود آمد و ربعى بن عامر را كه مادرش از اشراف عرب بود در طخارستان نهاد . احنف خبر فتح خراسان را براى عمر نوشت كه گفت : « چه خوش بود اگر ميان ما و آنها دريايى از آتش بود » على به پا خاست و گفت : « چرا اى امير مؤمنان ؟ » گفت : « براى آنكه مردمش سه بار از آنجا پراكنده شوند و بار سوم در هم كوفته شوند و خوشتر دارم كه اين بر مردم آنجا رخ دهد نه بر مسلمانان . » على بن ابى طالب گويد : وقتى خبر فتح خراسان به عمر رسيد گفت : « خوش داشتم كه ميان ما و آنها دريائى از آتش بود » گفتم : « چرا از فتح آنها آزرده اى كه اينك وقت خرسندى است ؟ » گفت : « آرى اما » و دنبالهء روايت پيش را بگفت . يكى از مردم بكر بن وائل كه وازع نام داشت گويد : وقتى عمر از تسلط احنف بر مرو شاهجان و مروروذ و بلخ خبر يافت گفت : « بله او احنف است و سرور مردم مشرق است و نام او را به خطا احنف كرده‌اند ( اين سخن از آن رومى گفت كه احنف بمعنى نرمخو است ) عمر به احنف نوشت : « از نهر عبور مكن و به اين سوى آن بس كن ، ميدانيد چه چيز سبب تسلط شما بر خراسان شد ؟ از آن مگرديد تا ظفرتان دوام يابد مبادا از نهر