محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1997

تاريخ الطبرى ( فارسي )

راه به گدارى رسيدند و او در تخت روان خفته بود . بيدارش كردند كه بداند و اگر هنگام گذاشتن شتر از گدار ، بيدار شد بيمناك نشود . اما به آنها پرخاش كرد و گفت : « بد كرديد ، به خدا اگر گذاشته بوديد مدت بقاى اين قوم را دانسته بودم ، خواب ديدم كه من و محمد به نزد خداوند سخن مىكرديم و خدا به او گفت : آنها را يكصد سال پادشاهى مىدهم » گفت : « بيفزاى » گفت : « يكصد و ده سال . » گفت : « بيفزاى » گفت : « يكصد و بيست سال . » گفت : « بيفزاى » گفت : « هر چه خواهى » در همين وقت شما مرا بيدار كرديد ، اگر گذاشته بوديد دانسته بودم كه مدت بقاى اين قوم چيست » گويد : و چون به رى رسيد كه ابان جاذويه سالار آنجا بود به يزدگرد تاخت و او را بگرفت . » يزدگرد گفت : « ابان جادويه ! با من خيانت مىكنى ؟ » گفت : « نه ولى تو شاهى خويش را رها كرده اى كه به دست ديگرى افتاد مىخواهم در بارهء آنچه مرا هست و مقاصد ديگر مكتوبها بنويسم » آنگاه انگشتر يزدگرد را بگرفت و چرمها بياورد و در بارهء هر چه مىخواست رقعه ها نوشت و طومارها رقم زد و انگشتر را پس داد . بعدها كه سعد آد هر چه را كه در مكتوب بود به دو داد . وقتى ابان جاذويه با يزدگرد چنان كرد ، يزدگرد از رى سوى اصفهان رفت كه او را خوش نداشت و از ابانجاذويه فرار كرد كه از وى ايمن نبود . آنگاه