محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1987

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سرخ بود و زمينهء سياه ) و سخن كردند شهر براز گفت : « اى امير ، ميدانى اين مرد از كجا آمده ، سالها پيش اين مرد را سوى سد فرستاده‌ايم كه ببيند وضع آن چيست و نزديك آن كيست ؟ و مالى فراوان توشهء راه او كردم و به شاه مجاور نامه نوشتم و هديه فرستادم و از او خواستم كه به شاه مجاور خود نامه نويسد و براى هر يك از شاهان ما بين او و سد هديه اى همراه وى كردم و به هر شاه هديه داد تا به شاهى رسيد كه سد به سرزمين اوست و براى وى به عامل آن ولايت نامه نوشت كه پيش وى رفت و عامل شاه باز يار خود را با وى فرستاد كه عقاب خويش را همراه داشت و حريرى به دو داد و بازيار از او تشكر كرد و چون نزد سد رسيدند دو كوه بود كه سدى ما بين آن بسته بودند كه برابر دو كوه بود و بالاتر رفته بود . پيش سد خندقى بود سياهتر از شب از بس كه عميق بود . گويد : و من در آن نگريستم و دقت كردم و آمدم كه برگردم ، بازيار به من گفت : « صبر كن تا پاداش ترا بدهم ، هر پادشاهى كه پس از پادشاهى بيايد به منظور تقرب خدا بهترين چيزى را كه دارد در اين دره مىافكند . » آنگاه پاره گوشتى را كه همراه داشت ببريد و در گودال افكند و عقاب سوى آن جست . گفت : « اگر پيش از آنكه به ته رسد آن را بگيرد كه هيچ و اگر بدان نرسد تا به ته برسد چيزى به دست آيد . » پس عقاب پيش ما آمد كه گوشت در پنجه هاى آن بود و ياقوتى بر آن بود كه آن را به من داد ، اينك آن ياقوت است و آن را به شهر براز داد كه سرخ بود . عبد الرحمن آن را بگرفت و در آن نگريست و به شهر براز پس داد . آنگاه شهر براز گفت : « اين ، از اين ولايت ، يعنى باب ، بهتر است . به خدا كه خصال شما را بيشتر از خاندان خسرو دوست دارم ، اگر زير تسلط آنها بودم و خبر اين ياقوت به آنها مىرسيد از من مىگرفتند ، به خدا مادام كه درست پيمانى كنيد و شاه بزرگتان درست پيمانى كند هيچ چيز تاب شما نيارد . »