محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1967

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ايستاد كه با او سخن كرد و گفت : « شما گروه عربان دچار گرسنگى سخت شده‌ايد كه برون آمده‌ايد اگر خواهيد به شما آذوقه دهيم و سوى ديارتان بازگرديد » مغيره سخن كرد و حمد خدا گفت و ثناى وى به زبان آورد ، آنگاه گفت : « ما گروه عرب لاش و مردار مىخورديم ، مردم به ما مىتاختند و ما به آنها نميتاختيم ، آنگاه خدا عز و جل پيمبرى از ما برانگيخت كه نسبش از همه معتبرتر بود و به گفتار از همه راستگوتر » سپس از پيمبر صلى الله عليه و سلم چنان كه بايد سخن آورد و گفت : « وى چيزها بما وعده داد كه آن را چنان يافتيم كه گفته بود . به ما وعده داد كه بر شما غالب مىشويم و بر مردم اينجا تسلط مىيابيم ، من شما را در لباس و وضعى مىبينم كه آنها كه پشت سر منند نميروند تا آن را بگيرند » مغيره گويد : با خودم گفتم خوبست دست و پايم را جمع كنم و يكباره بر جهم و با كافر بر تخت بنشينم شايد فال بد زند . گويد : لحظه فرصتى يافتم و بر جستم و با وى بر تخت بودم . راوى گويد : او را بگرفتند و بكوفتند و لگد مال كردند . مغيره گويد : گفتم : « با فرستادگان چنين ميكنيد ؟ ما با فرستادگان شما چنين نمىكنيم » شاه گفت : « اگر خواهيد به طرف ما عبور كنيد و اگر خواهيد ما به طرف شما عبور كنيم » گفتيم : « ما به طرف شما عبور مىكنيم . » گويد : به طرف آنها عبور كرديم ، هر ده كس يا پنج كس يا سه كس را به زنجيرى بسته بودند . مقابل آنها صف بستيم و به ما تيراندازى كردند و آسيب زدند . » مغيره به نعمان گفت : « خدايت بيامرزد مردم آسيب مىبينند حمله آغاز كن . »