محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1958

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سوار همراه وى بودند ، آنها را به جنگ طلبيد و هر كه بيامد كشته شد تا همه را بكشت . آنگاه به كسى كه جماعت همراه وى بودند حمله برد و اسيرش كرد و سلاح وى را بگرفت و مردى عبد نام را پيش خواند و اسير را به او سپرد . آن شخص گفت : « مرا پيش سالارتان ببريد كه با وى دربارهء اين سرزمين صلح كنم و جزيه بدهم تو نيز كه مرا اسير كرده اى هر چه مىخواهى بخواه كه بر من منت نهاده اى و مرا نكشته اى من اكنون بندهء توام اگر مرا پيش شاه برى و ميان من و او سازش آورى سپاسگزار تو باشم و برادر من باشى » پس او را رها كرد و امان داد و گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من دينارم » وى از خاندان قارن بود . پس او را پيش حذيفه آورد و دينار از دليرى سماك و از كسانى كه كشته بود و نظرى كه خود او با مسلمانان داشت با وى سخن كرد و حذيفه با او صلح كرد كه خراج بدهد و ولايت ماه به دو انتساب يافت و پيوسته با سماك دوستى داشت و براى او هديه مىآورد و هر وقت با عامل كوفه كار داشت آنجا مىآمد . گويد : دينار در ايام امارت معاويه به كوفه آمد و با مردم به سخن ايستاد و گفت : « اى گروه مردم كوفه ! شما اول بار كه بر ما گذشتيد مردمى نيك بوديد و به روزگار عمرو عثمان چنين بوديد ، آنگاه دگر شديد و چهار خصلت در شما رواج يافت : بخل و گيجى و نامردى و كم حوصلگى ، هيچيك از اين خصلتها در شما نبود و چون دقت كردم از مادران شما آمده و بدانستم كه بليه از كجاست : گيجى از نبطيان است و بخل از پارسيان ، نامردى از خراسان است و كم حوصلگى از اهواز » شعبى گويد : وقتى اسيران نهاوند را به مدينه آوردند ابو لؤلؤه ، فيروز ، غلام مغيرة بن شعبه ، هر كس از آنها را كوچك يا بزرگ ميديد دست به سرش مىكشيد و مىگريست و مىگفت : « عمر جگرم را خورد »