محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1935
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كشته شوى كار مسلمانان آشفته شود ، سپاه بفرست . » پس عمر مردم مدينه را فرستاد كه مهاجران و انصار نيز جزو آنها بودند و عبد الله بن عمر نيز بود و به ابو موسى اشعرى نوشت كه با مردم بصره حركت كن و به حذيفة بن يمان نوشت كه با اهل كوفه حركت كن تا در نهاوند فراهم آييد و نوشت كه وقتى به هم رسيديد سالارتان نعمان بن مقرن مزنى است . گويد : و چون در نهاوند فراهم آمدند بندار كافرى را فرستاد كه يكى را پيش ما فرستيد كه با وى سخن كنيم و مغيرة بن شعبه را فرستادند . گويد : گويى او را مىبينم كه مويى دراز داشت و يك چشم بود ، او را سوى بندار فرستادند و چون بيامد از او پرسش كرديم . گفت : « او را ديدم كه با ياران خويش مشورت كرده بود كه به چه صورت اين عرب بپذيريم با همه شكوه و رونق شاهى ، يا به سادگى تا به آنچه داديم بىرغبت شود ؟ » گفته بودند : « با بهترين شكوه و وسايل . » گويد : آماده شده بودند و چون پيش آنها رسيديم برق سر نيزه ها و نيزه ها چشم را خيره مىكرد . عجمان چون شيطانها اطراف بندار بودند كه بر تخت طلا نشسته بود و تاج به سر داشت . گويد : و همچنان مىرفتيم و پسم راندند و من سر و صدا كردم و گفتم : « با فرستادگان چنين نمىكنند . » گفتند : « تو سگى بيش نيستى . » گفتم : « خدا نكند ، من در ميان قوم خودم از اين در ميان شما معتبرترم . » پس مرا سخت بماليدند و گفتند « بنشين » و مرا بنشانيدند . گويد : گفتار بندار را براى مغيره ، ترجمه كردند كه مىگفت : « عربان از همه مردم از بركات بدورترند و بيشتر از همه گرسنه مىمانند و از همه كس تيره روزترند