محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1926
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمرو گفت : « شما به ما حمله مىكنيد و ما تعهد حفاظ آنها را داريم ؟ » گفتند : « آرى » اما عمرو آن اسيران را بر مردم تقسيم كرد كه پخش كردند و در ديار عرب پراكنده شد . آنگاه مژده بر با خمسها پيش عمر رسيد و فرستادگان بيامدند ، عمر از آنها پرسش همى كرد كه به او خبر مىدادند تا به گفتگوى جاثليق و يار وى رسيدند . عمر گفت : « به نظر من آنها درست مىگويند و شما تجاهل مىكنيد و درست نمىگوييد . هر كه با شما جنگيده امانش ندهيد ما هر كه نجنگيده و چيزى از آنها و مردم دهكده ها گرفتهايد در آن پنج روز مشمول امان بوده تا به سر رسد . » آنگاه كس در آفاق فرستاد تا اسيرانى را كه در آن پنج روز از مردم نجنگيده گرفته بودند پس آورد ، بجز آنها كه بعد از آن به جنگ آمده بودند ، و همه را پس داد ، مگر آنها كه از گروه اخير بودند . قبطيان به در عمرو بودند و عمرو خبر يافت كه گفته بودند : « چه ژنده پوشند اين عربان ؟ و چه خويشتن را خوار مىدارند ! چگونه كسانى همانند ما تسليم آنها شدهاند ؟ » عمرو بيم كرد كه اين پندار مايهء تحريك آنها شود و بگفت تا شترها كشتند و با آب و نمك پختند و سران سپاهها را بگفت تا حاضر شوند و ياران خويش را خبر كنند ، و بنشست و به مردم مصر اجازه داد و گوشت و آبگوشت آوردند و بر مسلمانان بگردانيدند كه عرب وار بخوردند و بربودند و سركشيدند . همه عبا داشتند و سلاح نبود . مردم مصر برفتند و طمع و جرئتشان افزوده بود . آنگاه عمر به سران سپاهها پيغام داد كه روز بعد با ياران خويش بيايند و بگفت تا با لباس و پاپوش مردم مصر بيايند و ياران خويش را نيز بدين كار وادار كنند و چنان كردند . به مردم مصر نيز