محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1920

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون به بلهيب رسيديم فرمانرواى اسكندريه كس پيش عمرو بن عاص فرستاد كه من به كسانى كه بنظرم از شما گروه عربان منفورتر بودند ، يعنى پارسيان و روميان ، جزيه مىدادم اگر بخواهى به تو جزيه مىدهم به شرط آنكه هر چه اسير از سرزمين من گرفته‌ايد پس دهيد . گويد : عمرو بن عاص به او پيغام داد كه پشت سر من اميرى هست كه نمىتوانم بى نظر او كارى را به سر برم ، اگر خواهى دست از تو ميدارم و دست از من بدار تا آنچه را به من پيشنهاد كرده اى براى او بنويسم ، اگر پذيرفت ، من نيز مىپذيرم و اگر دستورى جز اين داد به كار مىبندم . گويد : و او گفت : « چنين باشد » آنگاه عمرو بن عاص به عمر بن خطاب نوشت . گويد : و چنان بود كه نامه اى را كه مىنوشتند از ما نهان نمىداشتند ، عمرو ضمن نامه پيشنهاد فرمانرواى اسكندريه را ياد كرد . هنوز باقيماندهء اسيران آنها به دست ما بود . در بلهيب توقف كرديم و منتظر نامهء عمر مانديم تا بيامده و عمرو آن را بر ما فروخواند و چنين بود . « . . . اما بعد ، نامهء تو رسيد كه نوشته بودى فرمانرواى اسكندريه « پيشنهاد كرده كه جزيه دهد ، به شرط آنكه اسيران سرزمين وى را پس بدهى . « بجان خودم جزيه اى كه پيوسته به ما و مسلمانان پس از ما رسد به نزد من « خوشتر از غنيمتى است كه تقسيم شود و گويى نبود . به فرمانرواى اسكندريه « پيشنهاد كن به تو جزيه دهد به اين شرط كه اسيران آنها را كه به دست « شماست ميان اسلام و دين قومشان مخير كنيد : هر كه اسلام اختيار كرد « جزو مسلمانان است و وظايف و تكاليف وى همانند آنهاست و هر كه دين « قوم خويش اختيار كرد مانند ديگر همكيشان خود جزيه دهد . اسيرانى كه به « سرزمين عرب پراكنده‌اند و به مدينه و مكه و يمن رسيده‌اند ، پس دادنشان