محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1914

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىوزيد ، خاكى چون خاكستر مىپراكند و آن سال را سال رماده ( خاكستر ريزى ) ناميدند و عمر قسم خورد كه تا باران نبارد لب به روغن و گوشت و شير نزند . و چنين بود تا باران باريد و يك پوستچه روغن و يك مشك شير به بازار آمد و غلام عمر آن را به چهل خريد و پيش وى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان ! به خدا قسم ترا به سر برد و پاداش بزرگ داد يك مشك شير و يك پوستچه روغن به بازار آمد و من آن را به چهل خريدم . » عمر گفت : « گران خريده اى آن را صدقه كن كه خوش ندارم مسرفانه چيزى بخورم . » عمر گفته بود : « چگونه به كار رعيت توانم پرداخت اگر سختىاى كه به آنها مىرسد به من نرسد . » عبد الرحمن بن كعب گويد : در آخر سال هفدهم و آغاز سال هيجدهم بود كه رماده يعنى گرسنگى بود و مردم مدينه و اطراف دچار آن شدند و نابودشان كرد تا آنجا كه حيوان وحشى به انسان پناهنده مىشد و چنان شد كه يكى بزى مىكشت و از آن متنفر ميشد از بس كه زشت و لاغر بود . گويد : مردم چنين بودند و مردم ولايات از عمر بازمانده بودند تا بلال بن حارث مزنى بيامد و اجازه خواست و گفت : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مرا به نزد تو فرستاده ، پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم به تو مىگويد : ترا هوشيار مىدانستم ، اما چنين بىحركت مانده اى ، ترا چه مىشود ؟ » عمر گفت : « كى اين را ديدى ؟ » گفت : « شب پيش » پس عمر برون شد و نداى نماز جماعت داد و با مردم دو ركعت نماز بكرد . آنگاه به پا خاست و گفت : « اى مردم ، آيا كارى جز اين هست كه بايد كرد و نكرده‌ام ؟ »