محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1899

تاريخ الطبرى ( فارسي )

امان را در بارهء آنها اجرا كردند . گويد : آن شب بسيار كس از مسلمانان كشته شد و مجزاة بن ثور و براء بن مالك از جمله كسانى بودند كه هرمزان شخصا آنها را كشته بود . گويد : ابو سبره به تعقيب فراريان شوشتر كه آهنگ شوش كرده بودند برون شد و نعمان و ابو موسى را نيز همراه برد ، هرمزان نيز همراهشان بود ، وقتى به شوش رسيدند آنجا را محاصره كردند و قضيه را براى عمر نوشتند . عمر به عمرو بن سراقه نوشت كه سوى مدينه رود ، و به ابو موسى نيز نامه نوشت و او را به بصره گماشت و اين نوبت سوم بود كه او را به بصره مىگماشت ، عمرو را نيز دو بار به بصره گماشته بود ، به زر بن عبد الله فقيمى نوشت كه سوى جنديشاپور حركت كند و او برفت تا مقابل آنجا فرود آمد ، ابو موسى كه تا بازگشت جواب عمر آنجا مانده بود سوى بصره رفت . گويد : عمر اسود بن ربيعه را كه لقب مقترب داشت و از مردم بنى ربيعة بن مالك بود سالار سپاه بصره كرد . اسود و زر صحبت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم يافته بودند و از مهاجران بودند . اسود به پيمبر گفته بود : « آمدم كه با صحبت تو به خدا عز و جل تقرب جويم » و پيمبر خدا وى را مقترب ناميد . زيد نيز ، پيش پيمبر خدا آمده بود و گفته بود : « دنبالهء من نابود شده و برادر بسيار داريم ، براى ما دعا كن . » پيمبر گفت : « خدايا ، زيد را دنبالهء كافى بده » و بسيار شدند . گويد : ابو سبره گروهى را پيش عمر فرستاد كه انس بن مالك و احنف بن قيس از آن جمله بودند ، هرمزان را نيز با آنها بفرستاد كه با ابو موسى سوى بصره رفتند و از آنجا به آهنگ مدينه روان شدند و چون به آنجا رسيدند هرمزان را با سر و لباسى كه ميداشته بود ، آماده كردند و لباس ديباى زربفت او را به تنش كردند و تاجى را كه آذين خوانده مىشد و ياقوت نشان بود به سرش نهادند ، زيور وى نيز آويخته شد كه عمر