محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1889

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حمايت آنها بود ، و اگر از جانب كردان فارسى به او حمله مىشد كمكش مىكردند و به دفاع از او بر مىخواستند . آنگاه عمر به عتبه نوشت كه ده تن از شايستگان سپاه بصره را سوى من فرست و او ده كس را فرستاد كه احنف از آن جمله بود و چون به نزد عمر رسيد به دو گفت : « ترا راستگو مىدانم و مرد مىشناسم به من بگو آيا ذميان به سبب ستم مىروند يا به سبب ديگر ؟ » گفت : « به سبب ديگر است و مردم چنانند كه مىخواهى . » گفت : « نيك است ، به منزلگاههاى خود رويد » فرستادگان به منزلگاه خويش رفتند و عمر در جامه هايشان نگريست و جامه اى ديد كه گوشهء آن از زنبيل در آمده بود و آن را ببوييد و گفت : « اين جامه از كيست ؟ » احنف گفت : « از من است » گفت : « به چند گرفته اى ؟ » احنف بهايى اندك گفت كه هشت يك يا چيزى همانند آن بود و از بهايى كه خريده بود كاست كه آن را به دوازده خريده بود . عمر گفت : « چرا به كمتر از اين سر نكردى و تفاوت آن را به مسلمانى ندادى ؟ صرفه جويى كنيد و تفاوت آن را به جايى كه بايد صرف كنيد كه جان و مالتان بياسايد اسراف مكنيد كه جان و مالتان زيان كند ، اگر مرد بخويشتن پردازد و براى خويش از پيش فرستد براى وى بماند . » آنگاه عمر به عتبه نوشت كه مردم را از ظلم بدار ، بترسيد و بپرهيزيد از اينكه به سبب خيانت يا تعدى ، اقبالتان به زوال افتد . هر چه به دست آورده‌ايد به كمك خدا بوده و پيمانى كه با شما كرده است در بارهء پيمان خويش به شما دستور داده به پيمان خدا وفا كنيد و به كار وى قيام كنيد تا يار و مدد كار شما باشد . گويد : عمر خبر يافت كه حرقوص در جبل الاهواز منزل گرفته و كسان سوى