محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1689

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بدين سان به صلح اشاره مىكرد و از رفتار پارسيان سخن داشت كه صلح مىخواست اما صريح نمىگفت . زهره به دو گفت : « راست مىگويى چنين بود كه گفتى ، اما كار ما چون آنها نيست و مقصود ما چون مقصود آنها نيست ، ما به طلب دنيا سوى شما نيامده‌ايم ، هدف و مقصد ما آخرت است . ما چنان بوديم كه گفتى و هر كس از ما پيش شما مىآمد زير منت شما بود و چيزهايى را كه در تصرف شما بود بلابه مىخواست . پس از آن خداى تبارك و تعالى پيمبرى سوى ما فرستاد كه ما را به پروردگار خويش خواند و دعوت او را اجابت كرديم ، خداى به پيمبر خويش گفت : « من اين گروه را بر كسانى كه به دين من نگراييده‌اند تسلط مىدهم و بوسيلهء اينان از آنها انتقام مىگيرم و مادام كه به دين من معترف باشند غلبه با آنهاست كه دين من حق است و هر كه از آن بگردد زبون شود و هر كه بدان چنگ زند عزت يابد . » رستم گفت : « دين شما چيست ؟ » زهره گفت : « ستون آنكه جز بدان پاى نگيرد اينست كه شهادت دهند كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد فرستاده خداست و به آنچه از پيش خدا آورده مقر باشند . » گفت : « چه نيكوست و ديگر چيست ؟ » گفت : « اينكه بندگان را از عبادت بندگان به عبادت خداى تعالى برند » گفت : « نيكوست ، ديگر چه ؟ » گفت : « اينكه مردمان ، فرزندان آدمند و حوا ، برادرانند و از يك پدر و مادر » گفت : « چه نيكوست » آنگاه رستم گفت : « اگر بدين كار رضايت دهم و من و قومم دين شما را بپذيريم چه خواهيد كرد آيا باز مىگرديد ؟ » گفت : « بله به خدا و هرگز به ديار شما نزديك نمىشويم مگر براى تجارت