محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1872

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سفوان رسيد كه نزديك فرزند و غلام خويش بود و غلام شعرى به اين مضمون همىخواند : « خدا از خرى باز نمىماند . « و نه از نوسالى گريزان « گاه باشد كه مرگ پيشاپيش رونده باشد » و به ترديد افتاد و چون به آنها رسيد خودشان بودند و به غلام خويش گفت : « واى بر تو ، چه مىگفتى ؟ » غلام گفت : « ندانم » گفت : « بازگرد » اين بگفت و با فرزند خويش بازگشت و بدانست كه آيتى شنيده و بديده است . گويد : يكى مىخواست سوى ديارى رود كه آنجا طاعون بود و پس از حركت به ترديد افتاد و غلام عجمى او شعرى به اين مضمون خواند : « اى كه غمگينى ، غم مخور « كه اگر تب بر تو مقدر باشد « تب مىكنى در همين سال ، يعنى سال هفدهم ، عمر براى آخرين بار سوى شام آمد و به گفتهء سيف ديگر آنجا نرفت . روايت ابن اسحاق را پيش از اين آورده‌ايم . سخن دربارهء اين سفر عمر و آنچه در بارهء مصالح مسلمانان كرد ابو حارثه گويد : عمر روان شد و على عليه السلام را در مدينه جانشين كرد صحابيان را نيز همراه برد و شتابان برفتند ، از راه ايله عبور كرد و چون نزديك آنجا