محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1852
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را بخواست و سوى كوفه فرستاد و گفت : « سوى قصر رو و در آن را بسوزان و چنان كه رفته اى باز گرد . » محمد بن مسلمه برفت تا به كوفه رسيد و مقدارى هيزم خريد و به در قصر برد و در را آتش زد ، و چون خبر را با سعد بگفتند گفت : « اين شخص را براى اين كار فرستادهاند » و فرستاد ببيند كيست . معلوم شد محمد بن مسلمه است و كس فرستاد كه به قصر درآى ، اما نيامد ، سعد پيش وى رفت و خواست بيايد و فرود آيد اما نپذيرفت . خواست خرجى به او دهد ، نگرفت . و نامهء عمر را به سعد داد كه نوشته بود : « شنيدهام كه قصرى ساخته اى و آن را حصارى كرده اى كه آن را قصر سعد مىنامند و ميان خودت و كسان درى نهاده اى ، اين قصر تو نيست قصر جنون است ، در منزلى مجاور خزينه ها سكونت گير و آن را ببند . اما براى قصر درى منه كه مردم را از دخول آن جلو گيرى كند و حقشان را كه وقتى از خانه ات در آمدى به مجلس تو آيند سلب كنى . » سعد قسم ياد كرد كه سخنى را كه به او نسبت دادهاند نگفته است . محمد بن مسلمه هماندم بازگشت و چون نزديك مدينه رسيد توشهء او تمام شد و پوست درخت خورد و چون پيش عمر رسيد ثقل كرده بود و همه خبر خويش را با عمر بگفت . عمر گفت : « چرا خرجى از سعد نگرفتى ؟ » گفت : « اگر مىخواستى بگيرم نوشته بودى يا اجازه داده بودى . » عمر گفت : « خردمند كامل آنست كه وقتى دستورى از يار خود ندارد دور - انديشانه عمل كند ، يا سخن كند و وانماند . » محمد بن مسلمه قسم سعد و گفتار او را با عمر بگفت . عمر گفتهء سعد را تصديق كرد و گفت : « وى از كسى كه بر ضد وى اين سخن گفته و آنكه به نزد من آورده راستگوتر است . » محمد آزاد شدهء اسحاق بن طلحه گويد : من در مسجد اعظم از آن پيش كه زياد آن را بنيان كند مىنشستم كه مجنبه و موخره نداشت و از آنجا دير هندو دروازهء پل را مىديدم .