محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1684
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اما عمرو از بازگشتن دريغ كرد . و چون سعد از حركت آنها خبر يافت قيس بن هبيرهء اسدى را با صد كس فرستاد كه اگر به آن جمع برخورد سالار آنها نيز باشد . قيس هنگامى كه جماعت راهى شده بودند به آنها رسيد . و چون عمرو او را بديد گفت : « شجاعت نمايى كنيد و چنان وانمودند كه قصد تاخت و تاز دارند » كه به آنها اعتراض كرد . طليحه از آنها جدا شده بود و قيس اين گروه را پس آورد كه پيش سعد آمدند و نزديكى پارسيان را با وى بگفتند . طليحه برفت و از آبهاى طفوف گذشت و وارد اردوگاه رستم شد و شب را در آنجا به جستجو پرداخت ، و چون شب به سر رفت برون شد و بر كنار اردوگاه بهترين چيزى را كه ديده بود در نظر گفت ، اسبى بود كه در اسبان قوم مانند آن نبود و خيمه اى سپيد كه همانند آن نديده بود . شمشير كشيد و عنان اسب را ببريد و آن را به عنان اسب خود پيوست و اسب خويش را براند و با شتاب برفت ، مردم و صاحب اسب خبر شدند و بانگ برداشتند و بر هر چه دست يافتند سوار شدند و بعضى شان از فرط شتاب مركوب بى زين داشتند و به تعقيب وى آمدند . صبحگاهان سوارى از سپاه پارسيان به دو رسيد و چون نزديك شد و نيزهء خويش را حاضر كرده بود كه ضربت زند ، طليحه اسب خود را برگردانيد و پارسى روى از او بگردانيد ، طليحه حمله برد و پشت وى را با نيزه در هم شكست . آنگاه يكى ديگر آمد كه با وى نيز چنان كرد . آنگاه ديگرى آمد و هلاكت دو يار خويش را كه هر دو عموزادهء وى بودند بديد . و چون به طليحه رسيد و نيزه را آماده كرد طليحه اسب خويش را سوى او بگردانيد و فارسى پشت كرد و طليحه حمله برد و گفت كه تن به اسارت دهد ، پارسى كه ديد كشته مىشود به اسارت تن داد . طليحه گفت كه پيش روى او بدود ، و او چنان كرد . پارسيان در رسيدند و دو سوار را كشته ديدند و سومى را اسير ، طليحه نزديك اردوگاهشان بود اما به دو حمله