محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1829

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جا را تاريك كرد و چاره اى جز ترك نبردگاه نبود ، سواران پارسى در خندق افتادند و بناچار بر كنار خندق گذرگاهها كردند كه اسبان از آن بالا رود و بدينسان حصار خويش را تباه كردند و مسلمانان از ماجرا خبر يافتند و گفتند : « بار ديگر سوى آنها رويم و داخل حصار شويم يا جان بدهيم . » و چون بار ديگر مسلمانان حمله بردند پارسيان بيرون شدند و به دور خندق آنجا كه مسلمانان بودند خارهاى آهنين ريختند تا اسبان سوى آنها نرود و براى عبور جايى واگذاشتند و از آنجا سوى مسلمانان آمدند و سخت بجنگيدند كه هرگز نظير آن رخ نداده بود مگر در ليلةالهرير ، اما اين جنگ سريعتر و مجدانه تر بود . و چنان شد كه قعقاع بن عمرو در جهت حملهء خويش به مدخل خندق رسيد و آنجا را بگرفت و بگفت تا منادى ندا دهد كه اى گروه مسلمانان اينك سالار شما وارد خندق پارسيان شده و آنجا را گرفته سوى او رويد و پارسيانى كه ميان شما و سالارتان هستند مانع دخول خندق نشوند . قعقاع چنين گفته بود كه مسلمانان را دلگرم كند ، آنها نيز حمله بردند و ترديد نداشتند كه هاشم در خندق است و در مقابل حملهء آنها مقاومتى نشد تا به در خندق رسيدند كه قعقاع بن عمرو آنجا را گرفته بود و مشركان از راست و چپ از عرصه هاى مجاور خندق فرارى شدند و دچار بليه اى شدند كه براى مسلمانان فراهم كرده بودند و مركبهايشان لنگ شد و پياده گريزان شدند و مسلمانان تعقيبشان كردند و جز معدودى ناچيز از آنها جان به در نبردند ، خدا در آن روز يكصد هزار از آنها را بكشت و كشتگان همه عرصه را پوشانيده بود به اين جهت جلولا نام گرفت از بس كشته كه دست را پوشانيده بود كه نمودار جلال جنگ بود . عبيد الله بن محفز به نقل از پدرش گويد : من جزو نخستين دستهء سپاه بودم كه وارد ساباط و سياهچال آن شدند و جزو نخستين دسته سپاه بودم كه از دجله گذشتند و وارد مداين شدند . در آنجا تمثالى به دست من افتاد كه اگر بر مردم بكر بن وائل