محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1681

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برخورد و حميضه پنداشت كه گروهى ديگر از عجمانند و راه كج كرد ، اما چون آشنايى دادند عاصم راه سواد گرفت و غنيمت را براند كه مردم پارسى قسمتى از آن را گرفته بودند . و چون عجمان عاصم را بديدند گريزان شدند و سواد آنچه را گرفته بودند پس گرفت و با پيروزى و غنيمت و سلامت پيش سعد بازگشتند . طليحه و عمرو كه رفته بودند ، طليحه مأمور اردوى رستم بود و عمرو مأمور اردوى جالنوس بود ، طليحه تنها رفت و عمرو با جمعى همراه بود . آنگاه سعد قيس بن هبيره را به دنبال آنها فرستاد و گفت : « اگر جنگى رخ داد تو سالار جمعى ، كه مىخواست طليحه را به سبب نافرمانىاى كه كرده بود خوار كند ولى عمرو اطاعت كرده بود . قيس برفت تا به عمرو رسيد و سراغ طليحه را گرفت كه گفت : « من از او خبر ندارم . » و چون از طرف جوف به نجف رسيدند قيس به دو گفت : « چه خواهى كرد ؟ » عمرو گفت : « مىخواهم به كنار اردوى آنها دست اندازى كنم » گفت : « با همين عده ؟ » گفت : « آرى » قيس گفت : « به خدا نمىگذارم ، ميخواهى مسلمانان را به كارى وادارى كه تاب آن ندارند ؟ » گفت : « اين به تو مربوط نيست » گفت : « مرا سالار تو كرده‌اند ، اگر هم سالار نبودم ترا از اين كار باز مىداشتم . » آنگاه اسود بن يزيد و تنى چند شهادت دادند كه سعد قيس را بر عمرو و طليحه سالارى داده است . عمرو گفت : « به خدا اى قيس ! روزگارى كه تو سالار من باشى بد روزگارى است ،