محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1677

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رستم به دو گفت : « براى چه آمده‌ايد و چه مىخواهيد ؟ » گفت : « به جستجوى موعود خدا آمده‌ايم » گفت : « موعود خدا چيست ؟ » گفت : « اگر از مسلمان شدن دريغ كنيد ، زمين و فرزندان و جانهاى شما » رستم گفت : « و اگر پيش از اين كشته شويد ؟ » گفت : « وعده خدا چنين است كه هر كس از ما پيش از اين كشته شود او را به بهشت در آورد و آنچه را با تو گفتيم به باقيماندگان ما دهد و ما به اين يقين داريم . » رستم گفت : « پس ما را به دست شما داده‌اند ؟ » گفت : « اى رستم ! واى بر تو اعمالتان شما را بدست ما داده و خدا به سبب آن تسليمتان كرده ، از آنچه اطراف خود مىبينى فريب مخور كه تو با انسانها طرف نيستى بلكه با قضا و قدر پنجه افكنده اى » رستم خشمگين شد و بگفت تا گردن او را بزدند . آنگاه رستم به آهنگ برس از كوثى در آمد و ياران وى اموال كسان را به زور گرفتند و با زنان در آميختند و ميخوارگى كردند و بوميان فرياد پيش رستم آوردند و از رفتارى كه با اموال و فرزندانشان مىشد شكايت كردند ، رستم در ميان جمع به سخن ايستاد و گفت : « اى گروه پارسيان ! به خدا آن مرد عرب راست مىگفت . به خدا اعمال ما سبب زبونى ما شده ، به خدا رفتار عربان كه با ما و مردم در حال جنگند از رفتار شما بهتر است ، خدا به سبب رفتار نكو و عدالت و پيماندارى و نيكى ، شما را بر دشمنان فيروز مىكرد و بر بلاد تسلط مىداد اكنون كه از آن رفتار بگشته‌ايد و اين كارها را پيش گرفته‌ايد ، خدا كار شما را دگر مىكند و بيم هست كه قدرت خويش را از شما بگيرد . » آنگاه رستم كسان بفرستاد كه تنى چند از آنها را كه مايهء شكايت مردم شده بودند بياوردند و گردنشان را بزد . پس از آن بر نشست و نداى رحيل داد و برون شد