محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1284

تاريخ الطبرى ( فارسي )

انيس را سوى خالد بن سفيان بن نبيح هذلى فرستاد كه در نخله يا در عرفه كسان را براى جنگ پيمبر فراهم مىكرد و عبد الله او را بكشت . عبد الله بن انيس گويد : پيمبر خدا مرا پيش خواند و گفت : « شنيده‌ام خالد بن سفيان هذلى كسان فراهم مىكند كه به جنگ من آيد ، اكنون او در نخله يا در عرفه اقامت دارد ، برو و او را بكش . » گويد ، و من گفتم : « اى پيمبر خداى صفت او را بگوى كه توانم شناخت . » پيمبر گفت : « وقتى او را ببينى شيطان را به ياد تو آرد ، نشانهء وى آنست كه چون او را ببينى لرزه اى در خويشتن بيابى . » گويد : و من شمشير آويختم و برفتم و به خالد رسيدم كه زنانى همراه داشت و جايى براى اقامت آنها مىجست ، و هنگام نماز پسين بود . و چون او را ديدم چنان كه پيمبر خداى گفته بود لرزشى در خويشتن يافتم و سوى او رفتم و چون بيم داشتم زد و خورد با او مرا از نماز باز دارد در آن حال كه سوى او مىرفتم با اشارهء سر نماز كردم و چون نزديك وى رسيدم گفت : « كيستى ؟ » گفتم : « يكى از مردم عربم ، شنيده‌ام كسان را براى جنگ اين مرد فراهم مىكنى و به اين سبب پيش تو آمده‌ام . » گفت : « آرى ، مشغول اين كار هستم . » آنگاه كمى با او برفتم و چون فرصت يافتم وى را با شمشير زدم و كشتم و بيامدم و زنانش بر او ريختند ، و چون پيش پيمبر رسيدم و سلام گفتم مرا نگريست و گفت : « موفق باشى ؟ » گفتم : « او را كشتم . » گفت : « راست مىگويى . » پس از آن پيمبر خدا برخاست و سوى خانهء خويش رفت و چون باز آمد عصايى به من داد و گفت : « اى عبد الله ، اين عصا را بگير و با خود داشته باش . »