محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1269

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و ابو زيد به انيف بن مله گفت : « بس كن و برو كه ما از زبان تو بيم داريم . » و انيف بماند و آنها كمى پيشتر رفتند و اسب وى دست به زمين مىزد كه آهنگ رفتن داشت انيف گفت : « تو مىخواهى به دو اسب برسى و من بيشتر دوست دارم كه به دو مرد برسم . » و عنان اسب را رها كرد و به آنها رسيد كه به دو گفتند : « اكنون كه آمدى زبان خود را نگهدار و شتاب مكن » و قرار شد كه جز حسان بن مله كس سخن نكند و از روزگار جاهليت كلمه اى در ميان بود كه وقتى يكيشان مىخواست با شمشير ضربت بزند مىگفت : « ثورى » و چون اين كسان به سپاه نزديك شدند يكى پيش آمد كه بر اسب بود و نيزه به دست داشت و آنها را پيش راند و انيف گفت : « ثورى » اما حسان گفت « آرام باش » و چون پيش زيد بن حارثه رسيدند ، حسان گفت : « ما مردمى مسلمانيم » زيد گفت : « سوره حمد را بخوان » و حسان سورهء حمد را كه در ايام پيش از دحيه كلبى آموخته بود بخواند . زيد بن حارثه گفت : « در سپاه ندا دهند كه ناحيه اى كه اين كسان از آنجا آمده‌اند بر ما حرام است مگر آنكه كسى خيانت كند و حسان بن مله خواهر خود را كه زن ابى و بر بن عدى ضبيبى بود در ميان اسيران بديد و زيد بن حارثه گفت : « او را ببر . » و او بند خواهر خويش بگرفت و ام فزر ضليعى گفت : « دخترانتان را مىبريد و مادرانتان را مىگذاريد » و يكى از بنى ضبيب گفت : « اين جادوى زنان بنى ضبيب است » و يكى از سپاهيان اين سخن بشنيد و به زيد بن حارثه خبر داد و او بفرمود تا بند از دو دست خواهر حسان گشودند و گفت : « با عمه زادگان خود بنشين تا خدا حكم خويش را دربارهء شما بگويد . » و سپاه را گفت به دره اى كه آن سه تن آمده بودند نروند و آنها شبانگاه پيش كسان خود رسيدند و شير بنوشيدند و با چند كس ديگر سوى رفاعة بن زيد رفتند و از جمله كسان كه آن شب سوى رفاعه رفتند ابو زيد بن عمرو بود و ابو شماس بن عمرو و سويد بن زيد و بعجة بن زيد و برذع بن زيد و ثعلبة بن عمرو و مخربة بن عدى و انيف بن مله و