محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1265

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مردم ! شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه و بىشريك نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست » و از دين گشتگان را ملامت كرد . و چنان بود كه پيمبر خداى پيش از فتح مكه علاء بن حضرمى را به رسالت سوى منذر بن ساوى عبدى فرستاد كه اسلام آورد و مسلمانى پاك اعتقاد شد و پس از وفات پيمبر خدا و پيش از آنكه مردم بحرين از مسلمانى بگردند درگذشت و علاء به نزد وى از جانب پيمبر امارت بحرين داشت . و هم در اين سال دهم ، فرستادگان طايفهء بنى حنيفه پيش پيمبر خداى آمدند . ابن اسحاق گويد : فرستادگان طايفهء بنى حنيفه پيش پيمبر آمدند ، مسيلمهء كذاب پسر حبيب نيز همراه آنها بود و در خانهء دختر حارث كه زنى از انصار بود منزل گرفتند . مسيلمه را پيش پيمبر آوردند و او را در جامه ها پوشانيده بودند . پيمبر با جمعى از ياران خود در مسجد نشسته بود و يك شاخهء نورس نخل پيش وى بود كه چند برگ داشت و چون پيش پيمبر آمد با او سخن كرد و پيمبر گفت : « به خدا اگر اين شاخ را كه به دست دارم بخواهى به تو نمىدهم . » يكى از پيران بنى حنيفه كه از اهل يمامه بود گويد : قصهء مسيلمه جز اين بود ، وقتى فرستادگان بنى حنيفه پيش پيمبر آمدند مسيلمه را پيش بارهاى خود گذاشتند و چون مسلمان شدند از او سخن كردند و گفتند : « اى پيمبر خداى يكى از ياران خويش را پيش بارها و مركبهاى خودمان نهاده‌ايم كه مراقب آن باشد . » پيمبر بفرمود تا هر چه به آنها داده‌اند به مسيلمه نيز بدهند و گفت : « او بدتر از شما نيست . » منظورش اين بود كه لوازم ياران خويش را مراقبت مىكرد . گويد : آنگاه از پيش پيمبر برفتند و عطيهء وى را به مسيلمه دادند ، و دشمن خداى چون به يمامه رسيد از مسلمانى بگشت و دعوى پيمبرى كرد و با قوم خويش دروغ گفت ، مىگفت : « من در كار پيمبرى با محمد شريكم » و به فرستادگان گفت : « مگر وقتى نام مرا پيش محمد ياد كرديد نگفت كه وى بدتر از شما نيست اين سخن از