محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1574

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داد و ستد مىكرد . گلهء گوسفندى داشت كه شبانگاه سوى آن مىشد و گاه مىشد آن را شخصا به چرا مىبرد و گاهى نيز ديگران گله را مىچرانيدند و چنان بود كه گوسفندان قوم را براى آنها مىدوشيد و چون به خلافت رسيد يكى از دختران قوم گفت : « اكنون ديگر شير دهان خانهء ما را نخواهد دوشيد » گويد : ابو بكر شنيد و گفت : « چرا ، گوسفندان را براى شما مىدوشم اميدوارم خلافت رفتار مرا دگرگون نكند » و همچنان گوسفندان قوم را مىدوشيد و گاه مىشد به يكى از دختران قوم مىگفت : « دختر ! مىخواهى كه گوسفندانت را بچرانم يا بدوشم ؟ » گاه مىشد كه مىگفت : « بچران » و گاه مىگفت : « بدوش » و هر چه مىگفت او مىكرد . گويد : شش ماه بدين گونه در سنح گذرانيد پس از آن به مدينه آمد و آنجا مقر گرفت و در كار خويش نگريست و گفت : « به خدا با تجارت كار مردم سامان نمىگيرد ، بايد با فراغت در كارهايشان نظر كرد . » و تجارت را رها كرد و روز به روز از مال مسلمانان چندان كه كار وى و عيالش به صلاح آيد بر مىداشت ، خرج حج و عمره نيز مىكرد . آنچه براى وى مقرر شده بود سالانه ششهزار درم بود و چون مرگش در رسيد گفت : « آنچه را از مال مسلمانان پيش ما هست پس بدهيد كه از آن مال چيزى پيش من نماند . زمينى كه در فلان و به همان جاست در مقابل آنچه از مال مسلمانان برداشته‌ام به آنها تعلق دارد . » و زمين را به عمر داد با يك حيوان تخمى و يك غلام صيقل كار و قطيفه اى كه پنج درم مىارزيد . عمر گفت : « خلف خود را به زحمت انداخت . » على بن محمد گويد : ابو بكر گفت : « بنگريد از وقتى كه به خلافت رسيده‌ام چقدر از بيت المال خرج كرده‌ام و از جانب من بپردازيد » همه برداشت وى در ايام خلافت هشت هزار درم بود . اسماء دختر عميس گويد : طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت : « عمر را