محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1571

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از آنچه در بارهء عمرو در بارهء تو گفتم چيزى با كس مگوى . » ابو السفر گويد : ابو بكر از آبريزگاه در آمد اسماء دختر عميس وى را گرفته بود و دستان اسما خالكوبى بود ابو بكر گفت : « آيا كسى را كه خليفهء شما مىكنم مورد رضاى شما هست ؟ به خدا در بارهء اين كار سخت دقت كردم و خلافت را به خويشاوند ندادم ، عمر بن خطاب را خليفهء شما كردم ، بشنويد و اطاعت كنيد » گفتند : « شنيديم و اطاعت مىكنيم » قيس گويد : عمر بن خطاب را ديدم كه نشسته بود و كسان با وى بودند و عمر شاخه اى به دست داشت و مىگفت : « اى مردم گفتار خليفهء پيمبر را بشنويد و اطاعت كنيد كه مىگويد ، در كار خير شما سخت كوشيدم » گويد : شديد غلام ابو بكر نيز با عمر بود و مكتوبى را كه در بارهء خلافت عمر نوشته شده بود همراه داشت . ابو جعفر گويد : به گفتهء واقدى ابو بكر عثمان را در خلوت پيش خواند و گفت : « بنويس بسم الله الرحمان الرحيم ، اين پيمان ابو بكر بن ابى قحافه است براى مسلمانان اما بعد . . . گويد : آنگاه ابو بكر از هوش رفت و عثمان چنين نوشت : « اما بعد ، من عمر ابن خطاب را خليفهء شما كردم و در نيكخواهى شما كوشيدم . » آنگاه ابو بكر به خود آمد و گفت : « بخوان چه نوشتى » و چون عثمان بخواند ابو بكر تكبير به زبان آورد و گفت : « به خدا بيم كردى اگر در حال بيهوشى جان بدهم اختلاف در مردم افتد ؟ » عثمان گفت : « آرى » گفت : « خدايت از جانب اسلام و مسلمانان پاداش نيك دهد . » در روايت يونس بن عبد الاعلى هست كه عبد الرحمان بن عوف در مرض مرگ پيش ابو بكر رفت و او را غمگين ديد و گفت : « شكر خداى كه بهبود