محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1556

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون شاپور پسر شهر براز به پادشاهى رسيد ، فرخزاد پسر بندوان كه عهده دار امور وى بود آزرميدخت دختر كسرى را به زنى از او خواست و شاپور پذيرفت اما آزرميدخت خشمگين شد و گفت : « پسر عمو ، چگونه مرا به زنى به بنده‌ام دادى ! » شاپور گفت : « از اين سخن شرم كن و ديگر مگوى كه او شوهر تو است » آزرميدخت كس پيش سياوخش رازى فرستاد كه از آدمكشان عجم بود و نگرانى خويش را با وى در ميان نهاد . سياوش گفت : « اگر اين زناشويى را خوش ندارى با شاپور سخن مكن و كس پيش وى فرست كه به فرخزاد بگويد پيش تو آيد » آزرميدخت چنان كرد و شاپور دستور داد و چون شب زفاف شد فرخزاد پيش آزرميدخت آمد و سياوخش بر او تاخت و او را با همراهانش بكشت . آنگاه آزرميدخت را همراه خود پيش شاپور برد كه به حضور شاه رسيد و سياوخش و كسانش نيز در آمدند و او را كشتند و آزرميدخت دختر كسرى به پادشاهى رسيد و عجمان بدين كار سرگرم شدند . و چون مدتى بود خبر مسلمانان به ابو بكر نرسيده بود ، مثنى ، بشر بن خصاصيه را به جاى خود گماشت و به جاى او سعيد بن مرهء عجلى را بر پادگانها گماشت و خود سوى ابو بكر رفت كه خبر مسلمانان و مشركان را با وى بگويد و از او اجازه بگيرد كه از مرتدانى كه توبه كرده بودند و مسلمان شده بودند و به جنگ رغبت داشتند كمك گيرد و بگويد كه هيچكس مانند آنها در كار پيكار پارسيان و كمك مهاجران پارسى كوشا نيست . چون مثنى به مدينه رسيد ابو بكر بيمار بود كه پس از حركت خالد بن وليد سوى شام بيمار شده بود و از همان بيمارى در گذشت . هنگام وصول مثنى ابو بكر نزديك مرگ بود و خلافت به عمر داده بود و چون خبرها را با وى بگفت گفت :