محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1544

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « براى دفاع از دين خود جنگ كن و مردم را مترسان و تكليف خويش را ادا كن » گفت : « بجز رواج دين شما آرزويى ندارم » و چون سپاه مسلمانان در يرموك فرود آمد كس پيش روميان فرستادند كه مىخواهيم سالارتان را ببينيم و با وى سخن كنيم ، بگذاريد پيش وى رويم و سخن كنيم . روميان به سالار خويش خبر دادند و اجازه داد و ابو عبيده و يزيد بن ابى - سفيان ، به عنوان فرستاده با حارث بن هشام و ضرار بن ازور و ابو جندل بن سهيل بيامدند . در آن هنگام برادر شاه روم در اردوگاه خود سى سراپرده و سى خيمه گاه داشت كه همه از ديبا بود و چون فرستادگان عرب آنجا رسيدند از ورود به خيمه ها و ديدن وى خوددارى كردند . گفتند : « ما حرير را روا نمىداريم . » و او براى ديدن فرستادگان بر فرشهاى گسترده نشست . و چون هرقل از قضيه خبر يافت گفت : « مگر به شما نگفته بودم ، اين آغاز ذلت است ، شام از دست رفت ، واى از مولود شوم » اما ميان مسلمانان و روميان صلح نشد و ابو عبيده و يارانش باز گشتند و وعده نهادند و جنگ آغاز شد و فيروزى رخ نمود . ابو امامه گويد : روزى كه خالد سالار سپاهيان يرموك شد خدا شبانگاه روميان را هزيمت كرد و مسلمانان از عقبه بالا رفتند و هر چه را در اردوگاه بود به غنيمت گرفتند و خدا بزرگان و سران و سواران روم را بكشت و برادر هرقل كشته شد و تذارق اسير شد . گويد : و چون خبر هزيمت به هرقل رسيد كه اين سوى حمص بود برفت و حمص را ميان خود و مسلمانان نهاد و يكى را سالارى آنجا داد و جانشين خويش كرد چنان كه يكى ديگر را سالارى دمشق داده بود .