محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1500
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « آخرت » خالد گفت : « جاى دور كه از آنجا آمده اى كجاست ؟ » گفت : « پشت پدرم » خالد گفت : « در چه چيزى ؟ » گفت : « در لباسهايم » خالد گفت : « عقل دارى » گفت : « بند هم مىبندم » ( و اين سخن آخر را بر سبيل بازى با كلمهء عقل گفت كه تلميح به عقال كرد كه زانو بند شتر است كه گفت عقل دارم و بند هم مىبندم . ) خالد او را مردى زبان آور يافت و گفت : « قوم ، مردم خويش را بهتر شناسند . » عمرو گفت : « اى امير : « مور بهتر از شتر داند كه در خانهء مور چيست ؟ » زهرى گويد : دنبالهء حكايت در روايت ديگر هست كه گويد : عمرو خادمى همراه داشت كه كيسه اى به كمر آويخته بود ، خالد آن را بگرفت و محتواى كيسه را در كف خويش ريخت و گفت : « اى عمرو اين چيست ؟ » گفت : « اين زهر يك ساعته است » خالد گفت : « چرا زهر همراه دارى ؟ » گفت : « بيم داشتم رفتارى خلاف انتظار من داشته باشيد ، عمرم را كردهام و مرگ بدتر از آن است كه با چيزى ناخوش آيند پيش قوم و مردم دهكدهام باز گردم . » خالد گفت : « هيچكس تا اجلش نرسد نخواهد مرد » عمرو گفت : « بسم الله خير الاسماء و رب الارض و رب السماء الذى ليس يضر مع اسمه داء الرحمن الرحيم » كسان روى وى افتادند كه از خوردن زهر مانع شوند ولى او پيشى گرفت و زهر را بلعيد و گفت : « به خدا اى گروه عربان تا يكى از شما بجا باشد و بخواهيد