محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1490

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنجا اقامت داشته بود و زادهء مداين بود و بزرگ شدهء آنجا نبود . به دنبال وى بهمن جاذويه را با سپاهى فرستاد و گفت راهى را كه اندرزغر رفته دنبال كند . گويد : اندرزغر پيش از آن بر مرز خراسان بود و از مداين برفت تا به كسكر رسيد و از آنجا سوى ولجه رفت . بهمن جاذويه نيز از دنبال وى برفت اما راهى ديگر گرفت و از دل سواد عبور كرد و از روستاهاى ما بين حيره و كسكر ، عربان و دهقانان را سوى اندرزغر روان كرد كه در ولجه پهلوى اردوى وى اردو زدند و چون آنچه مىخواست فراهم آمد و سامان گرفت از وضع خويش بباليد و دل به حركت سوى خالد داد . گويد : و چون خالد كه بر رود بود از اقامت اندرزغر در ولجه خبر يافت نداى رحيل داد و سويد بن مقرن را جانشين خويش كرد و گفت در حفير بماند و سوى سپاهى رفت كه در پايين دجله به جا نهاده بود و گفت محتاط باشند و از غفلت بپرهيزند و مغرور نباشند سپس با سپاه خويش سوى ولجه رفت و با اندرزغر و سپاه وى و كسانى كه بدان پيوسته بودند رو به رو شد و جنگى سخت شد و هر دو گروه به جان رسيدند و خالد در انتظار كمكى بود كه براى دشمن در دو ناحيه كمين نهاده بود كه سالارشان بشر بن ابى رهم و سعيد بن مرهء عجلى بودند و كمين از دو سوى در آمد و صف عجمان هزيمت شد و روى برتافتند و خالد از رو به رو حمله برد و كمين از پشت سر در آمد و هيچكس از آنها محل قتل رفيق خود را نتوانست ديد و اندرزغر در حال هزيمت از تشنگى جان داد . آنگاه خالد در جمع كسان خود به سخن ايستاد و كلماتى در ترغيبشان و بى رغبتى به ديار عرب بر زبان آورد و گفت : « مگر نمىبينيد كه خوراكى چون خاك فراوانست . به خدا اگر جهاد در راه خدا و دعوت به خدا عز و جل لازم نبود و جز معاش هدفى نبود ، راى درست اين بود كه بر سر اين ناحيه بجنگيم و گرسنگى و ندارى را از آنها كه از جهاد باز مانده‌اند دور كنيم . »