محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1468
تاريخ الطبرى ( فارسي )
برو و زياد را بر عمل خويش باقى گذار و به كسانى از قبايل پايين يمن و مكه كه همراه تواند اجازهء باز گشت بده مگر آنكه خودشان راغب جهاد باشند . و عبيدة بن سعد را نيز به كمك او فرستاده بود . به عكرمه نيز نوشته بود كه سوى حضر موت راهى شود . و چون نامهء ابو بكر رسيد ، مهاجر از صنعا به آهنگ حضر موت روان شد . عكرمه نيز از ابين ، آهنگ حضر موت كرد و در مارب به هم رسيدند و از بيابان صهيد گذشتند و به حضر موت در آمدند و يكيشان در مقابل اسود موضع گرفت و ديگرى به كار قبيلهء وائل پرداخت . كثير بن صلت گويد : وقتى كنديان باز گشتند و زكات ندادند و مردم حضر موت نيز چنان كردند ، زياد بن لبيد شخصا براى گرفتن زكات بنى عمرو بن معاويه رفت و آنها در رياض مقر داشتند . نخستين كس از قوم كه زياد به دو رسيد جوانى به نام شيطان بن حجر بود . زياد شتر نوسالى جزو شتران زكات ديد كه وى را خوش آمد و آتش خواست و آن را داغ زكات زد . شتر از عداء بن حجر برادر شيطان بود كه زكاتى دادنى نبود و شيطان به خطا آن را جزو زكات آورده بود كه آن را شتر ديگر پنداشته بود . عدا گفت : « اين شتر شذره نام دارد » شيطان گفت : « برادرم حق دارد كه وقتى من آن را به شمار آوردم پنداشتم شتر ديگر است ، شذره را رها كن و شتر ديگر بگير كه اين را نمىدهد . » زياد پنداشت در دادن زكات تعلل مىكند و او را كافر و نا مسلمان شمرد كه شر مىجويد و تندى كرد و آن دو مرد نيز تندى كردند . زياد گفت : « توفيق نيابى و شتر را نگيرى كه داغ زكات خورده و مال خدا شده و راهى براى پس دادن آن نيست و شذره را چون شتر بسوس نكيد . »