محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1459
تاريخ الطبرى ( فارسي )
همچنان ميان شما بمانند ، راى من اينست كه سرانشان را بكشم و از اين ديار بيرونشان كنم . » اما ذو الكلاع و ياران وى از اين كار بيزارى كردند و با او همدستى نكردند و ابنا را نيز يارى ندادند و بىطرف ماندند و گفتند : « ما را به اين چيزها كارى نيست تو يار آنها بوده اى و آنها ياران تواند . » قيس همچنان در صدد بود كه سران ابنا را بكشد و بقيه را از يمن براند و با آن دسته سرگردان از مردم لحج كه در يمن به هر سومى رفتند و با هر كه سر خلاف آنها داشت جنگ مىكردند محرمانه نامه نوشت و خواست كه شتابان سوى وى روند و همدست شوند و ابنا را از ديار يمن بيرون كنند . لحجيان جواب موافق دادند و نوشتند كه با شتاب مىآيند و ناگهان مردم صنعا از نزديك شدن آنها خبر يافتند و قيس پيش فيروز رفت و چنين وانمود كه از اين خبر بيمناك است و داذويه بيامد و با آنها مشورت كرد تا واقع را بپوشاند و از او بدگمان نشوند و آنها زير و روى قضيه را بديدند و از قيس اطمينان يافتند . پس از آن قيس آنها را براى روز بعد به غذا خواند و وقت را چنان كرد كه نخست داذويه و پس از او فيروز و پس از هر دو جشيش برسد . در روز معين داذويه برفت و به خانهء قيس رسيد و قيس او را بكشت و فيروز در راه بود و چون نزديك خانهء قيس رسيد دو زن را ديد كه از دو بام با هم سخن مىكردند و مىگفتند : « اين نيز مانند داذويه كشته مىشود » و بازگشت و چون قيس و ياران وى از بازگشت فيروز خبر يافتند به دنبال وى دويدند و فيروز نيز بدويد و با جشيش برخورد و با او سوى كوهستان خولان رفتند كه خالگان فيروز آنجا بودند و زودتر از سواران به كوهستان رسيدند آنگاه در كوه بالا رفتند و چون پاپوش سبك داشتند تا وقتى آنجا رسيدند پاهايشان خونين و زخمدار شده بود عاقبت به خولان رسيدند و فيروز به خالگان خود پناه برد و قسم خورد پاپوش سبك به پا نكند