محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1444

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون بانگ برداشت عفيف صداى او را شناخت و گفت : « پايت را به من بده تا سوارت كنم » : و چون حطم پاى خويش به دو داد با شمشير بزد و پايش را از ران قطع كرد و رهايش كرد . حطم گفت : « خلاصم كن . » عفيف گفت : « مىخواهم نميرى تا زجركش شوى » تعدادى از كسان عفيف همراه وى بودند كه آن شب كشته شدند و حطم بر جاى بود و هر كه از مسلمانان بر او مىگذشت مىگفت : « مىخواهى حطم را بكشى » و اين سخن را با كسانى مىگفت كه او را نمىشناختند . قيس بن عاصم بر او بگذشت و چون اين سخن بشنيد سوى وى رفت و خونش بريخت و چون ديد كه پايش نيست گفت : « اى واى اگر مىدانستم چنين است دست به او نمىزدم . » و چون مسلمانان خندق را به تصرف آوردند به دنبال فراريان رفتند و قيس ابن عاصم به ابجر رسيد ، اما اسب ابجر از اسب وى تندروتر بود و چون بيم داشت از دسترس دور شود ضربتى به پاى وى زد كه عصب را ببريد و رگ وى سالم ماند و لنگ شد . عفيف بن منذر غرور بن سويد را اسير كرده بود و طايفهء رباب در بارهء او با عفيف سخن كردند كه پدر غرور خواهرزادهء تيم بود و خواستند كه او را پناه دهد ، عفيف به علاء بن حضرمى گفت : « من اين را پناه داده‌ام . » علاء گفت : « اين كيست ؟ » گفت : « اين غرور است » علاء گفت : « تو اين قوم را مغرور كردى ؟ » گفت : « اى پادشاه من مغرور كننده نيستم ، بلكه مغرورم . » علاء گفت : « اسلام بيار » و او اسلام آورد و در هجر بماند . غرور نام وى بود نه لقبش .