محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1435

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نمودن از گذشته و اظهار مسلمانى پيش خالد مىشدند و سلمه پيمان كرد كه دست به كارى نزند و از او در گذرند اما نپذيرفتند كه به سبب حمق وى از كارش اطمينان نداشتند . و چنان شد كه شبانگاه سلمه از قلعه بگريخت و وارد اردوگاه خالد شد و نگهبانان به او بانگ زدند و مردم بنى حنيفه نگران شدند و به دنبال وى آمدند و در باغى او را بگرفتند كه با شمشير به كسان حمله برد و با سنگ او را بزدند و شمشير به گلوى خويش كشيد كه رگهايش ببريد و در چاهى افتاد و بمرد . ضحاك بن يربوع به نقل از پدرش گويد : خالد در بارهء همهء مردم با بنى حنيفه صلح كرد بجز آنها كه در آغاز جنگ در عرض و قريه اسير شده بودند و آنها را پيش ابو بكر فرستاده بود و تقسيم شده بودند و اينان از مردم بنى حنيفه يا قيس بن ثعلبه يا تيرهء يشكر بودند و پانصد كس بودند . » محمد بن اسحاق گويد : آنگاه خالد به مجاعه گفت : « دختر خويش را به زنى به من ده » مجاعه گفت : « آرام باش مرا و خودت را پيش ابو بكر به زحمت خواهى انداخت . » خالد گفت : « اى مرد مىگويم دخترت را به زنى به من ده » مجاعه به ناچار گفتهء او را پذيرفت و دختر خويش را زن او كرد و چون ابو بكر از قصه خبر يافت نامه اى به دو نوشت كه بوى خون مىداد بدين مضمون : « به مرگ من اى پسر مادر خالد كه تو فراغت دارى و با زنان همخوابه مىشوى و رو به روى خيمهء تو خون يك هزار و دويست مرد مسلمان ريخته كه هنوز خشك نشده . » و چون خالد نامه را بديد گفت : « به خدا اين كار چپ دست است ، » منظورش عمر ابن خطاب بود .