محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1407
تاريخ الطبرى ( فارسي )
راه كار چيست و بدان عمل كنيم . اينك مالك بن نويره رو به روى ماست و من با مهاجران آهنگ او دارم و شما را به كارى كه نخواهيد وادار نمىكنم » . خالد برفت و انصاريان پشيمان شدند و همديگر را به ملامت گرفتند و گفتند : « اگر اين قوم رفته ، غنيمتى به دست آرند ، شما محروم مانيد و اگر حادثه اى براى آنها رخ دهد مردم از شما بيزارى كنند . » آنگاه انصار به جاى مانده ، همسخن شدند كه به خالد ملحق شوند و كس سوى او فرستادند كه بماند تا آنها برسند ، پس از آن خالد برفت تا به بطاح رسيد و كس را آنجا نيافت . سويد بن مثعيهء رياحى گويد : وقتى خالد بن وليد به بطاح رسيد كس آنجا نبود ، مالك وقتى مردد شده بود مردم را متفرق كرده بود و از فراهم بودن منع كرده بود و گفته بود : « اى مردم بنى يربوع ! ما عصيان اميران خويش كرديم كه ما را به اين دين خواندند و مردم را از آن بازداشتيم ، اما توفيق نيافتيم و كارى نساختيم ، من در اين كار نگريستم و معلوم داشتم كه آنها توفيق مىيابند و اين كار به دست كسان ديگر نمىافتد . مبادا با كسانى كه رو به توفيق دارند مخالفت كنيد ، متفرق شويد و به اين كار گردن نهيد » بدين گونه مردم از بطاح متفرق شدند و مالك نيز سوى مقر خويش رفت . وقتى خالد به بطاح رسيد دسته ها فرستاد و گفت كسان را سوى اسلام بخوانند و هر كه را نپذيرفت پيش وى آرند و اگر از آمدن ابا كرد خونش بريزند . از جمله دستورهاى ابو بكر اين بود كه وقتى به جايى فرود آمديد اذان گوييد و اقامهء نماز گوييد ، اگر مردم آنجا نيز اذان گفتند و اقامه نماز گفتند از آنها دست بداريد و اگر نگفتند به آنها حمله كنيد و بكشيد و به آتش بسوزيد و به طرق ديگر نابود كنيد ، و اگر دعوت اسلام را پذيرفتند ، از آنها پرسش كنيد ، اگر زكات را قبول دارند